#اسارت_نگاه_پارت_177
-باید با این شماره تماس بگیرید و از قبل برای ویزیت وقت بگیرید.
برای آنکه دست رد به سینهاش نزنم، کارت را از او گرفتم. به محض اینکه کارت را از او گرفتم از روی صندلیاش بلند شد و گفت:
-من باید به یک کاری رسیدگی کنم. زود برمیگردم.
با قدمهای سریع تا آسانسور رفت و دکمهاش را فشرد. طولی نکشید که در آن باز شد و منشی به مقصدش رفت. روی یکی از صندلیهای سالن انتظار نشستم و به در اتاق کارش که کمی باز بود، خیره شدم. ناگهان توجهم به صدای بچگانهای که از اتاق میآمد جلب شد. از روی صندلی بلند شدم و آرام و بیصدا پشت در ایستادم و از لای در، به داخل اتاق نگاه کردم. ماکان در حالیکه موهای دختربچهی کوچکی که در آغوشش بود را نوازش میکرد گفت:
-خب پس اون قرص تلخ رو میخوری تا من بستنی مهمونت کنم؟
دخترک با صدای نازک و ظریفش گفت:
-آخه اون خیلی تلخه!
ماکان با لحنی پرشیطنت و تهدیدوار گفت:
-خب پس دلت قلقلک میخواد؟
دخترک با صدای نسبتا بلندی گفت:
-اوه نه!
صدای ریز خندههای ماکان و حفرات متعددی که موقع خندهاش روی گونههایش شکل گرفتند، لبخندی کج بر لبم آوردند. با لبخندی که از خندهاش باقی مانده بود گفت:
-پس میخوری دیگه؟
سرش را پایین انداخت و با صدایی کم وضوح گفت:
-باشه میخورم.
ماکان بوسهای روی موهایش کاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com