#اسارت_نگاه_پارت_176
-آره، یکجور لجبازی با حرفهایی که شاید خیلی هم منطقی بودند، ولی باب میل من نبودند.
در جوابم سکوت کرد. میدانست اگر بخواهم چیزی را به او بگویم رُک میگویم و اگر حرفم را کامل نزنم، میلی به گفتن همه چیز ندارم. از اینکه سعی نمیکرد بیش از این از آنچه دیشب بر من گذشت سر در بیاورد، از اعماق قلبم سپاسگزارش بودم. بیخیال فکر کردن شدم. دستم را از روی شانهاش برداشتم و راهی اتاقم شدم. بدون معطلی لباس پوشیدم و از اتاق بیرون زدم. به محض باز کردن درِ اتاق، صدای اگنس از آشپزخانه آمد:
-خانوم صبحانه حاضره، بدون صبحانه نرید.
بالاجبار کیفم را روی اپن گذاشتم و سر میز نشستم. ته گلویم گَس بود و هیچ میلی به خوردن نداشتم ولی اگنس برای ترتیب دادن صبحانه خیلی زحمت کشیده بود. به ناچار چند لقمهای در دهان گذاشتم و با جرعهای نسکافه آنها را به معدهام هل دادم. سریع بلند شدم و گفتم:
-خیلی خوشمزه بود اگنس، ممنونم ازت.
اگنس در حالی که چاقوی آغشته به کره، در دستش بیحرکت مانده بود متعجب پرسید:
-خب چه عجلهایه خانوم؟! شما که هنوز چیزی نخوردید!
لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:
-سیر شدم. تازه امروز از صبح مریض دارم، نباید دیر برم. فعلا.
-خداحافظ خانوم، روز خوبی داشته باشید.
سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:
-بالاخره تموم شد! دوازده ساعت!
با همهی خستگیام از پرکاری امروز که به من کمک کرد بیاحتیاطی دیشب و هزار و یک فکر دیگر راجع به آن، از سرم بیرون برود ممنون بودم. تکیهی سرم را که هنوز هم آثار دردش از صبح در آن باقی بود، از میز گرفتم و صاف نشستم. با خستگی لباسهایم را عوض کردم و از اتاق کارم بیرون زدم. با منشی خداحافظی کردم و راهی ماشین شدم. با همان سرگیجه بدون اینکه بفهمم ناخودآگاه به جای خانه، به خیابانی که قبلا بارها و بارها ناکام از رسیدن به هدفم به آن میآمدم، رفتم. جلوی ساختمان پزشکی حاشیهی خیابان توقف کردم و از ماشین پیاده شدم. چشمانم روی تابلویی که نام، تخصص و محل دقیق مطب ماکان را نمایش میداد ثابت ماند. بیاراده وارد لابی ساختمان شدم و دکمهی آسانسور را زدم. انگار طلسم شده بودم و این طلسم مرا با خودش به هر جا که به ماکان ختم میشد میبُرد. طولی نکشید که در آسانسور در طبقهی مورد نظر باز شد و من با قدمهایی سریع، که دلیل سرعت آنها را درک نمیکردم از آسانسور خارج شدم. نگاهم به منشیاش افتاد که آن یک ماه، هر بار به اینجا میآمدم میگفت ماکان نیست. صدای منشی خطاب به من آمد که گفت:
-وقت قبلی داشتید خانوم؟
برایم جالب بود که مرا فراموش کرده بود، آن هم من که آن مدت روز و شب به اینجا میآمدم و سراغ ماکان را از او میگرفتم! به ناچار گفتم:
-نه.
کارتی را به سمتم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com