#اسارت_نگاه_پارت_175


کمی سرم را مالیدم تا بلکه از سردرد سمجی که از بین نمی‌رفت کمی کاسته شود. هر چه کردم بی‌فایده بود. بالاجبار با رخوت از روی تخت بلند شدم و راهی سرویس بهداشتی شدم. همچنان که آه و ناله می‌کردم در اتاق را باز کردم و با قدم‌های سست و کم‌تعادل راه را طی کردم. جلوی آینه‌ ایستادم و به صورت قرمز و موهای ژولیده و بهم چسبیده‌ام که بوی نفرت‌انگیز غذای فاسد شده و اسید می‌دادند، خیره شدم‌. تک‌تک لحظه‌های دیشب مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذر می‌کردند. چشمانم را محکم بستم و با حرص گفتم:

-لعنتی، فقط می‌خواستی آبروی خودتو جلوی ماکان ببری؟

دستم را در موهای کثیف و چندش‌آورم فرو کردم. پوفی عصبی کشیدم و چرخیدم تا دیگر با این تصویرم روبرو نشوم. شیر حمام را باز کردم و بدون این‌که لباس‌هایم را در بیاورم، زیر دوش رفتم. کف دستانم را به دیوار مقابلم تکیه دادم و چشمانم را بستم. نفس‌های عمیق و طولانی می‌کشیدم تا خطای غیر قابل چشم‌پوشی دیشب خودم را فراموش کنم، اما فراموش کردن چنین چیزی بی‌شک محال است! با کرختی تمام لباس‌هایم را در آوردم. وسواس‌گونه بدنم را می‌شستم و به دیشب فکر می‌کردم‌. شیر دوش را بستم و حوله‌ای دور خودم پیچیدم و از حمام بیرون رفتم. با صدایی نسبتا بلند گفتم:

-اگنس کجایی؟!

صدای قدم‌های تندش را شنیدم که به سرعت خودش را از آشپزخانه به راه‌رو رساند. کنجکاو و نگران به سر تا پایم نگاه کرد و گفت:

-من همین‌جا هستم! شما خوب هستید خانوم؟ دیشب خیلی نگرانتون شده بودم!

لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:

-خوبم اگنس!

لبخندم کمرنگ‌تر شد و زیر ل**ب ادامه دادم:

-امیدوارم دیگه هیچ‌وقت توی زندگیم، شبی مثل دیشب نداشته باشم!

اگنس در تایید حرفم گفت:

-آره خانوم، خدا کنه دیگه هیچ‌وقت انقدر حالتون بد نشه، من دیشب واقعا نگران شدم که شما رو با اون وضع دیدم. تا به حال ندیدم تا این حد زیاده‌روی کنید!

چند قدم به او نزدیکتر شدم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. لبخندی کج زدم و گفتم:

-متاسفم که دیشب نگرانت کردم. خودم هم واقعا عصبانی‌ام که برای یک لجبازی بچگانه، تا اون حد زیاده‌روی کردم.

-لجبازی؟!

نگاهم را از او گرفتم و به پنجره‌ی پذیرایی چشم دوختم. با صدایی آهسته گفتم:


romangram.com | @romangram_com