#اسارت_نگاه_پارت_174
-شاید بهتر باشه من دیگه برم که راحت باشی.
بدون اینکه نگاهم کند، از تختم فاصله گرفت و در حالیکه رویش را از من برمیگرداند گفت:
-خدانگهدار.
حتی موقع خداحافظیاش به من نگاه نکرد. از شدت عصبانیت دستم را در موهایم گره خوردهام فرو بردم، اما قبل از اینکه آنها را از ریشه بکشم، به سمتم برگشت و تهدیدوار گفت:
-حق نداری موهاتو بکشی!
نگاهم به سمتش کشیده شد که در چهارچوب در ایستاده بود و با اخم نگاهم میکرد. هیچ اثری از شوخی در چهرهاش نبود و در نگاهش، فقط جدیت بود که موج میزد. اخمم را غلیظتر کردم، طوری که از شدت پایین آوردن ابروهایم، چشم هایم درد گرفتند. نهایت جدیت را در لحنم به خرج دادم و گفتم:
-موهای خودمه و به کسی ربطی نداره که باهاشون چی کار میکنم!
از چهارچوب در فاصله گرفت و به تختم نزدیک شد. دست خشکشدهام را با دستش محکم گرفت و آرام از لابلای موهایم بیرون آورد. دست دیگرش را روی موهایم گذاشت و با حرکت آهستهاش، موهایم را به بازی گرفت. با لحنی ملایمتر از قبل گفت:
-به خودت ربط داره ولی باید بدونی که آدم باید از نعمتهایی که داره، به خوبی مراقبت کنه.
قبل از اینکه جوابی دهم اگنس وارد اتاق شد. سینی دستش را روی پاتختی گذاشت و لیوانی را از آن برداشت. ماکان که گویی موقتا از رفتن منصرف شده بود، موهایم را رها کرد و دستش را زیر گردنم گذاشت و به بالا هلش داد. بالاجبار به کمکش نشستم و اگنس لبهی لیوان سرد را به ل**ب پایینم چسباند و کجش کرد. با لذت شربت لیمو و عسل سردش را تا انتها نوشیدم. آنقدر به من رسیدگی میکردند که شک کرده بودم شاید بیماری حادی گرفتهام! ماکان بعد از دراز کشیدنم، پتو را دوباره تا زیر گلویم بالا کشید و سریع گفت:
-من دیگه مزاحم نمیشم. مراقبش باشید.
اگنس با خوشرویی پاسخش را داد:
-خوش اومدید آقا. حتما مواظبشون هستم. نگران نباشید.
دلم نمیخواست چشم باز کنم و رفتنش را ببینم. در جواب "خدانگهدار" ای که گفت با همان چشمان بسته ل**ب زدم:
-خداحافظ.
با صدای زنگ گوشی به سختی از خوابی سنگین بیدار شدم. دستم را از زیر پتو بیرون آوردم و گوشی را برداشتم. با دیدن ساعتی که برای بیدار شدن صبحگاه خودم کوک کرده بودم، خواب از سرم پرید و چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. سریع پتو را کنار زدم و صاف نشستم. با حس سردرد بدی، دستم را روی سرم گذاشتم و نالیدم:
-آی سرم!
romangram.com | @romangram_com