#اسارت_نگاه_پارت_173
-ای ای ای! بیداری و خودتو به خواب میزنی کلک؟!
جوابی ندادم. دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود. به اندازهی کافی، آبروی خودم را برده بودم و باید خفه خون میگرفتم.
انگشت اشارهاش را روی شقیقهام گذاشت و نوازشوار حرکتش داد. به لحن صدایش شیطنت بیشتری داد و گفت:
-اگه بهت بگم الان میرم، دستمو میگیری و میگی نرم؟
از شدت حرص ل**بهایم را روی هم فشار دادم و اخم کردم. بدون اینکه چشمانم را باز کنم، با جدیت گفتم:
-نه!
ریز خندید و با آرامش تمام گفت:
-شوخی کردم!
چشمانم را باز کردم و خشمگین در چشمان تاریک همچون شبش که زیر نور کم زور آباژور میدرخشید، خیره شدم. با همان جدیت گفتم:
-شوخی خوبی نبود!
لبخندی زد و گفت:
-بیخیال!
-بیخیال بعضی حرفها شدن راحت نیست!
لبخندش کمرنگتر شد ولی محو نشد. با دستش کمی پشت گردنش را خاراند و گفت:
-فکر کنم نیاز به استراحت داری و چون خستهای، حوصلهی شوخی هم نداری.
مکثی کرد و پیشانیاش را با دست ماساژ داد. کمی بعد ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com