#اسارت_نگاه_پارت_172

-خیلی نوشیدنی خورده. الان هم خوابش برده. میشه بپرسم آپارتمانش کدوم طبقه‌ست‌ و شماره‌ی واحدش چنده؟

صدای نگهبان را کم‌وضوح شنیدم که گفت:‌

_طبقه‌ی چهلم واحد سیصد و یک.

تشکری کرد و دوباره به راه افتاد. سرم را بیشتر در سینه‌اش فشردم تا در اقیانوسی از بوی عطر بی‌نظیرش غرق شوم. صدای دینگ آسانسور و اعلام شماره‌ی طبقه، نزدیک شدن به پایان این لحظات قشنگ را به من هشدار می‌داد. با قدم‌های محکم و آهسته‌اش مرا تا جلوی درب آپارتمانم برد. کمی کج شد تا زنگ در را بزند. زیاد طولی نکشید که صدای باز شدن در و صدای ناباور و نگران اگنس آمد که گفت:

-اوه خدای من! چه اتفاقی واسه خانوم افتاده؟!

-نگران نباشید! فقط کمی در نوشیدن زیاده‌روی کرده. الان هم خوابیده، میشه من رو تا اتاق خوابش راهنمایی کنید؟

-ترسیدم! البته که میشه! دنبال من بیاید.

صدای قدم‌های تندش، تنها صدایی بود که بعد از آخرین حرفش شنیده شد. خودم را جمع کردم تا در آخرین قدم زدنش که در حصار آغوش گرمش بودم، بیشتر گرمای وجودش را حس کنم. با دستانش مرا محکم‌تر در آغوشش فشرد و آرام گفت:

-الان روی تخت گرم و نرمت می‌خوابی.

لبخندی کج به نشانه‌ی پوزخند روی لبم شکل گرفت. او چه می‌دانست من از غم رفتن به تخت گرم و نرم خودم، به آغوش او پناه می‌برم!

صدای اگنس آمد که گفت:

-این تختشونه.

سرعت قدم زدن ماکان بیشتر شد. یک لحظه ایستاد و در حالی‌که خم شده بود، مرا به آهستگی روی تخت خواباند. سرم که روی بالشت قرار گرفت دستان او هم از من فاصله گرفتند. پتو را تا زیر گلویم بالا کشید. با دستش تل روی سرم را در آورد و موهایم را پراکنده‌تر کرد. حرکت آرام انگشتانش روی گونه‌ام، گرمای آتشینی به تمام وجودم فرستاد. با لحنی ملایم پرسید:

-من برم؟

با همان چشمان بسته‌ام نق‌نق‌کنان گفتم:

-نه.

ریز خنده‌های کم صدایش، لبخندی کج بر لبم آوردند. با لحنی پرشیطنت گفت:

romangram.com | @romangram_com