#اسارت_نگاه_پارت_171


-دیگه تموم شد. حالت هم به نظر بهتر میاد.

سرم را به نشانه‌ی تایید به پایین تکان دادم. طولی نکشید که پزشک وارد و با برگه‌های دستش به تختم نزدیک شد. در حالی‌که نگاه رضایتمندی به چهره‌ام می‌انداخت گفت:

-خیلی بهتر شدی ولی هنوز هم درصد الکل خونت نسبتا بالاست. بهتره سعی کنی دیگه تا این حد زیاده‌روی نکنی. باشه؟

چشمانم را به نشانه‌ی تایید بستم و گفتم:

-باشه.

برگه‌های دستش را به ماکان داد و بعد از دست دادن با او، خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. پرستار با لبخند نگاهم کرد و گفت:

-دیگه مرخصی.

ماکان "چند لحظه"ای گفت و از اتاق بیرون رفت. خودم را با پوشیدن لباس‌هایم که بوی تعفن استفراغ می‌دادند مشغول کردم. دیگر دلم نمی‌خواست با این حد کثیفی چندش‌آور با ماکان بروم. لباسم را که پوشیدم، بی‌حال روی تخت نشستم تا بیاید‌. توان ایستادن را هم نداشتم. بیشتر از نیم ساعت منتظر ماندم. کلافه بلند شدم و در اتاق را باز کردم که قامت بلند و تنومندش روبرویم ظاهر شد. چشمانش گرد شدند و درحالی‌که متعجب سر تاپایم را از نظر می‌گذراند، ناباور پرسید:

-چرا این لباس‌ها رو پوشیدی؟!

-خب همینا رو داشتم دیگه.

لبخندی زد و گفت:

-من الان واست لباس خریدم.

پلاستیکی را به سمتم گرفت که مردد از دستش گرفتم. نگاهی به لباس‌های داخلش انداختم و دوباره مشغول عوض کردن آن‌ها شدم. تعارف را کنار گذاشته بودم. پوشیدن این لباس‌ها حتی در رودروایسی از این که بوی متعفنی بدهم، خیلی بهتر بود. آماده شدنم زیاد طول نکشید و بار دیگر در را باز کردم، دستم را به چهارچوب در گرفتم و کمی جلوتر رفتم. هنوز هم تعادلم را خوب به دست نیاورده بودم و کمی تلوتلو می‌خوردم. سریع از روی صندلی راه‌رو بلند شد و به سمتم دوید. دستش را دور شانه‌هایم حلقه کرد و در حالی‌که آهسته قدم بر می‌داشت، مرا همراه خود برد. حین قدم زدن آهسته در آغوش گرمش، نگاهم روی لباس‌هایش به گردش در آمد. برای خودش هم لباس جدید گرفته بود. چقدر آزرده‌اش کرده بودم که دیگر تحمل عواقب زیاده‌روی مرا نداشت! مرا به آرامی روی صندلی کنارش خواباند و دوباره پشت رُل نشست و راه افتاد.

طولی نکشید که با سرگیجه‌‌ی فراوانم، در آن هوای تاریک شب بیش از هر چیزی برای رفتن به خوابی آرام تحریک شدم. پلک‌های سنگینم روی هم افتادند و جلوی چشمانم را تاریکی فرا گرفت. با حس کشیده شدن در آغوش گرمش، کمی هوشیارتر شدم ولی هنوز هم خسته‌تر از آن بودم که چشم باز کنم. شدیدا غرق لذت خواب شیرینم بودم. با دستانش مرا بلند کرده بود و با قدم‌های آهسته‌اش، مرا مثل طفلی در گهواره با خود می‌برد. حتی ذره‌ای چشمانم را باز نکردم تا مبادا از این حال رویایی بیرون بیایم. صدای نگهبان لابی را شنیدم که نگران پرسید:

-چه اتفاقی برای خانوم افتاده؟!

ماکان با لحن محترمانه‌اش طوری که سعی می‌کرد به او اطمینان دهد جای نگرانی نیست، گفت:


romangram.com | @romangram_com