#اسارت_نگاه_پارت_170

-ولی من می‌خوام برم خونه.

لبخندی زد و گفت:

-لجبازی نکن وروجک!

بالاجبار سرم را چرخاندم و به سقف خیره‌ شدم. با حس لمس انگشتان پرستار با آرنجم، سرم به سمتش چرخید. کمی بعد با حس سوزش ورود سوزن تیز سِرُم اخم کردم. طولی نکشید که پرستار از اتاق بیرون رفت. با رفتن پزشک، ماکان روی صندلی کنار تخت نشست. دست آزادم را در دست شعله‌ور از گرمایش گرفت و گفت:

-هنوزم خوشحالی واسه این زیاده‌روی که کردی؟

-خوشحال که نه، ولی گاهی وقتا نیازه!

-ولی به نظرم‌ تو از اون دسته آدم‌های قوی هستی که به این چیزا نیاز نداره!

لبخندی کج به لبم شکل داد. از این‌که مرا قوی می‌پنداشت حس غروری دلچسب در تمام وجودم رخنه کرد. دستش را روی گونه‌ی خیس از عرقم گذاشت. دست گرمش حرارتی آرام‌بخش‌تر از هر مسکنی از سطح پوست صورتم تا عمق وجودم پخش کرد. با لحنی جدی گفت:

-قول میدی دیگه ل**ب به نوشیدنی نزنی؟

بغض بزرگی به گلویم چنگ انداخت. نه می‌توانستم به او "نه" بگویم و نه می‌توانستم نوشیدنی‌های مورد علاقه‌ام را کنار بگذارم. لایه‌ای از اشک‌های مزاحم جلوی چشمانم را گرفت و رفته‌رفته دیدم را تار و تارتر کرد. پلک زدم تا با ریختن دو قطره اشک بتوانم واضح‌تر ببینم. سریع با دو دستش، قطرات اشکم را پاک کرد و گفت:

-باشه بخور، ولی قول بده دیگه زیاده‌روی نکنی. باشه؟

با صدای گرفته‌ام گفتم:

-باشه. قول میدم.

لبخندی زد و با دستانش موهای ژولیده و نامرتبم را از اطراف گردنم دور کرد. همچنان که دسته‌دسته‌ی موهایم را دور سرم پخش می‌کرد گفت:

-ممنون آرزو.

لبخند کجم پررنگ‌تر شد و تا اتمام سِرُم، غرق لذت نوازش موهایم با دستان گرمش شدم.

آنقدر غرق این لذت شدم که متوجه گذر زمان و اتمام سِرُم نشدم. با ورود پرستار دستش را از لای موهایم بیرون آورد و از تختم کمی فاصله گرفت. با خروج سوزن بلند و تیز از دستم، سوزشی دردناک در وجودم پیچید. چهره‌ام از درد کمی جمع و اخم مهمان ابروهایم شد. پرستار در حالی‌که آنژیوکت را از دستم بیرون می‌آورد، گفت:

romangram.com | @romangram_com