#اسارت_نگاه_پارت_169


-از بستری شدن توی بیمارستان بدم میاد! خیلی بدم میاد!

خاطره‌ی سهمگین کودکی‌ام را به یاد آوردم. اولین و آخرین‌باری که در بیمارستان بستری شدم، فقط هفت سال داشتم. برای افتادن به ظاهر ساده از پله، که جمجمه‌ام شکسته بود و من جز دردی که کشیدم، گریه‌هایی که از مامان دیدم، سَرم را که برای عمل کچل کرده بودند که حتی بابا طاقت نداشت مرا با آن وضع ببیند، هیچ چیز دیگری به یاد نمی‌آوردم. قطره‌ی اشکی از چشم چپم چکید و مسیر کوتاهش تا شقیقه‌ام را کامل طی کرد. ماکان همچنان بی‌حرکت ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. دلم می‌خواست هر چه زودتر از آن محیط نفرت‌انگیز دور شوم ولی او هیچ حرکتی نمی‌کرد. ناگهان چرخید و پشت به من ایستاد. نفسی بلند و عصبی کشید. با دست پیشانی‌اش را ماساژ داد. قبل از این‌که به سمت من بچرخد، مردی با روپوش سفید و گوشی پزشکی‌ که دور گردنش آویخته بود از در وارد شد. یاد روزی افتادم که برای اولین‌بار، ماکان را با روپوش سفید در بیمارستانی که مامان عمل شد، دیدم. چقدر با لباس کارش جذاب‌تر می‌شد. معاینه‌ای سریع کرد و به پرستار گفت که به من سِرُم بزند. ماکان که گویی راضی نشده بود گفت:

-مشکل دیگه‌ای نداره؟ تشنج نکنه!

پزشک که مرد نسبتا جوانی بود و به نظر می‌آمد ماکان را می‌شناسد، گفت:

-نه! حالش اونقدر بد نیست! نگرانش نباش.

با همان صدای ضعیف باقی‌ مانده‌ام گفتم:

-ماکان.

سریع به سمتم چرخید و سوالی نگاهم کرد. منتظر ماندم بگوید "بله؟" ولی انتظاری بی‌ثمر بود. به ناچار با لحنی ملتمس ادامه دادم:

-میشه من رو ببری خونه؟ سِرم هم اونجا بزن واسم.

اگر حالم کمی بهتر بود به پررویی خودم می‌خندیدم. مستقیما به او امر می‌کردم به من سرم بزند! پزشک که کنارش ایستاده بود، با لبخند و لحنی پرشیطنت گفت:

-خانم پرستار مهارت بی‌نظیری در تزریق دارند!

ماکان به سمتش چرخید و با لحنی آمیخته با شوخی سستی گفت:

-من هم کم‌مهارت نیستم!

لبخندی کم‌جان به رویش زد و به سمت من چرخید. با لحنی ملایم گفت:

-زیاد طول نمی‌کشه آرزو. هنوز تا خونه‌ت خیلی مونده. ممکنه توی راه حالت بدتر بشه.

با سماجت گفتم:


romangram.com | @romangram_com