#اسارت_نگاه_پارت_168
-چی شده؟!
-برو ماکان. خواهش میکنم.
-یعنی چی که برم؟! نصف شب با این حال وسط خیابون ولت کنم برم؟!
-من خوبم!
-یک چیزی یادم اومد! دو دقیقه وایستا، الان میام.
دستم را روی سرم گذاشتم و تا میتوانستم خودم را به فحش کشیدم. از ماشینش یک لیمو ترش آورد و آنقدر در دستش فشار داد که آبش در آمد. آن را جلوی بینیام گرفت و گفت:
-بو کن تا حال تهوعت کم بشه.
با اینکه حالم از هر بویی بهم میخورد ولی با بویش آرام شدم. دیگر اثری از دلپیچه و حال تهوعم نبود که سوار شدم. سرم را که مثل میدان جنگ زیر گلولههایی از جنس درد، بمباران میشد به شیشهی کنارم چسباندم و چشمانم را بستم. امشب را خودم خراب کردم.
با توقف ماشین به سختی چشمانم را کمی باز کردم. تار میدیدم. چشمانم را ریز کردم تا دقیقتر از شیشهی کنارم ببینم به کجا رسیدهایم، ولی فایده نداشت. ماکان پیاده شد و در سمت مرا باز کرد. با دو دستش مرا بلند کرد و با خودش برد. وارد مکانی با سقف و دیوارهای سفید شدیم که اصلا مشابه لابی ما نبود! بوی الکل طبی، دوباره حال تهوعم را تحریک کرد. دستم را جلوی دهانم گرفتم تا هر چه بالا میآورم، روی خودم بریزم. با صدای عق زدنم، ماکان مرا سفتتر در آغوش گرفت و سرعت حرکتش را بیشتر کرد. زیر ل**ب گفت:
-الان میرسیم.
کمی از حالت تهوعم کاسته شد که صدای زنی را شنیدم که گفت:
-روی این تخت بخوابونیدش.
با صدای گرفتهام پرحرص گفتم:
-بیمارستان نه!
ماکان در حالیکه مرا روی تخت میگذاشت گفت:
-چی؟!
چشمانم را بیشتر باز کردم. کمکم وضوح دیدم بهتر شد. بغض بزرگی که به گلویم چنگ میزد، خودش را با اشکی که در چشمانم جمع شد نشان داد. بهتزده مات چشمانم شده بود. همزمان با نگاهی مغموم، با صدای ضعیفم گفتم:
romangram.com | @romangram_com