#اسارت_نگاه_پارت_167


بطری را کج کردم و گیلاس بعدی‌ام را هم پر کردم. ناخودآگاه نگاهم به سمت ماکان کشیده شد که با نگاهی ترحم‌آمیز و تاسف‌بار به من نگاه می‌کرد. آن لحظه از خودم متنفر شدم. حس کردم چقدر منفور و چندش‌آور شده‌ام که او چنین واکنشی به من نشان می‌دهد. برای فراموش کردن این نگاه نصیحت‌گر او، گیلاس بعدی را هم کامل خوردم. خیلی زیاده‌روی کردم ولی راه دیگری نبود. چشمانم کم‌کم تار شد و سرم آن‌قدر سنگین شد که روی میز افتاد. در عالم بین خواب و بیداری، صدای کم وضوح اریکا و جولین را شنیدم که از زیاده‌روی من نگران و آزرده شده بودند. جولین به شوخی گفت:

-خودش رو به خواب‌زده که حساب نکنه!

در همان حال خنده‌ای سست کردم و بدون این‌که سرم را بلند کنم، کارتم را از کیفم بیرون آوردم و با گفتن رمزش به دست اریکا که کنارم بود دادم. دیگر نفهمیدم آن دو چه کردند ولی شنیدم که اریکا، اظهار نگرانی برای فرزندانشان می‌کرد و به همین دلیل، زودتر رستوران را ترک کردند.

نمی‌دانم چند دقیقه می‌شد که ماکان کتفم را ماساژ می‌داد تا کمی هشیار شوم، ولی برای امشب تلاش او بی‌ثمر بود. من حتی نمی‌توانستم سر به این سنگینی‌ام را که بدنم تحمل وزنش را ندارد بالا بیاورم. با همان لحن آرامش‌بخش همیشگی‌اش گفت:

-چرا با خودت این‌کارو می‌کنی؟! واقعا فکر نمی‌کنی حیفی واسه نوشیدنی شدن، اونم این وقت شب و بیرون از خونه؟!

پوزخندی بی‌صدا به حرفش زدم. حرف‌هایش شیرین بود ولی برای من که به همین از خود بی‌خود شدن‌ها، دلم خوش می‌شود تلخ‌تر از هر زهری بود. دستش را روی موهایم نوازش‌وار به حرکت در آورد و گفت:

-نمی‌تونی بلند بشی؟

واکنشی نشان ندادم. حتی اگر می‌توانستم بلند شوم و زحمت راه رفتن به خودم می‌دادم هم، دلم ناز کردن برایش را می‌خواست. دلم می‌خواست مرا بغل کند و با خودش ببرد. یکی از دستانش زیر زانوهایم قرار گرفت و با دست دیگرش زیر کمرم را گرفت و مرا بلند کرد. دستانم را دور گردنش حلقه کردم تا تعادلم را حفظ کنم‌. در آغوش گرمش، حس احاطه شدن توسط آتشی گرم در اوج سرما را داشتم. گرمای وجودش در تمام بدنم، سلول به سلول و قطره به قطره‌ی خون، پخش می‌شد. آرامشی بی‌همتا در ذره‌ذره‌ی وجودم رسوخ یافت. سرم را روی سینه‌اش فشردم. به صدای تپش منظم و پرقدرت قلبش با لذت گوش سپردم. هر تپش یک ثانیه به زندگی‌اش می‌افزود و من از تک‌تک تپش‌هایش بی‌اندازه سپاسگزار بودم. آرام قدم می‌زد و من سخت آرزو می‌کردم که آرام‌تر هم قدم بزند، تا بلکه این زمان ملعون توقف‌ناپذیر در این لحظات عجیب آرامش‌بخش، کُندتر از همیشه بگذرد. آرزو کردم اما برآورده شدن آرزو هم پایانی دارد. در ماشینش باز شد و به زحمت مرا روی صندلی کنارش نشاند و صندلی را خواباند. مانده بودم که چرا مرا روی صندلی‌های عقب نگذاشت که خودش را خلاص کند. با حرکت ماشین، حس دلپیچه‌ی بدی باعث شد اخم کنم. رفته‌رفته آنقدر این حس عذاب‌آور زیادتر شد که حتم دارم ماکان با دیدن صورت جمع شده از دردم، کنار ایستاد و نگران پرسید:

-آرزو چت شده؟!

دستش را که روی گونه‌ام گذاشت، سریع چشمانم را باز کردم. با سوسوی نگرانی در چشمان آرامش‌بخشش گفت:

-خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟!

خواستم بگویم خوبم که به محض باز شدن دهانم، با حال تهوع شدیدی که به من دست داد قبل از این‌که در را باز کنم و بیرون بروم، همه‌ی محتویات معده‌ام را بالا آوردم. با ترس و خجالت به ماکان که دستان و آستین‌های کتش را به کثافت کشیدم خیره شدم.

ناباور به سختی گفتم:

-ماکان ببخشید من...

-هیچی نگو! در رو باز کن هوای آزاد بیاد بهتر بشی.

بی‌حرکت مانده بودم. خودش پیاده شد که در طرف مرا باز کند. با این آبروریزی حتی رویم نمی‌شد دیگر در چشمانش نگاه کنم! با حس پر شدن دهانم از ماشین بیرون رفتم و او را کنار زدم. همین مانده بود که نیم ساعت تمام، او را کنار خیابان معطل عق زدنم کنم. کنارم نشسته بود و با دستش، کمرم را ماساژ می‌داد. تمام این مدت در همین وضعیت بود. هر چه خورده بودم دیگر روانه‌ی جوی آب شده بود ولی هنوز هم، حال تهوع داشتم. سعی کردم با دست به کنار هلش بدهم که گفت:


romangram.com | @romangram_com