#اسارت_نگاه_پارت_166

ماکان کمی صدایش را صاف کرد و گفت:

-من که فقط شام می‌خواستم و آخرش هم خوب خوردم.

نگاه عاقل اندرسفیهی به او انداختم و مشکوک پرسیدم:

-یعنی اصلا ل**ب به الکل نمی‌زنی دیگه؟!

ریلکس و با لحن جدی گفت:

-نه، اصلا.

-اگر من ثابت کنم می‌خوری چی؟

-ثابت کن.

در نگاهش به دنبال اندکی دودلی یا ترس گشتم ولی بی‌فایده بود. نگاهش پر از یقین بود؛ طوری که هر غیرممکنی با آن واقعی به نظر می‌رسید. متعجب گفتم:

-مگه میشه کسی اینجا بزرگ بشه و ل**ب به الکل نزنه؟! اصلا چرا نباید هیچ‌وقت مشروب بخوری؟! نکنه بیماری خاصی داری؟!

-معلومه که میشه! من برای خوردن و نوشیدنی شدن دلیلی نمی‌بینم، چون معتقدم آدم همیشه باید هشیار باشه و در تمام لحظات زندگیش، با تمام وجود سختی‌ها رو لمس کنه، تلخی‌ها رو بچشه و مشکلاتش رو حل کنه. مشروب خوردن و برای یک مدت کوتاه فرار کردن از مشکلات، جز ضعیف‌تر نشون دادن آدم‌ها سودی نداره! من بیمار نیستم، ولی حتما که نباید بیمار باشم تا پرهیز کنم! گاهی باید برای بیمار نشدن پرهیز کرد.

نگاهی بی‌تفاوت به چهره‌اش انداختم. حرف‌هایش شاید از نظر خیلی‌ها منطقی بود ولی برای من، تکرار پند و اندرزهای مامان و بابا بود. نگاهم به جولین و اریکا افتاد که در مدت بحث ما سکوت کرده و منتظر بودند با من نوشیدن و لذت بردنشان را آغاز کنند‌. لبخندی زدم و گیلاسم را بالا آوردم. گیلاس‌هایشان را بالا آوردند و با صدای جیرینگ برخورد گیلاس‌هایمان با هم گفتیم:

-به سلامتی.

طعم فوق‌العاده و سوزش دلنشینش، تمام وجودم را از دهان گرفته تا گلو و معده‌ غرق لذت کرد. نمی‌دانم چند گیلاس دیگر خوردم که کم‌کم گیجی دلپذیری، ذهنم را از هر گونه فکر کردن قفل کرد. گیلاس بعدی را به زور می‌خوردم ولی نمی‌توانستم نخورم. اریکا که هنوز هم کمی هشیار بود گفت:

-خب آرزو اگه خیلی نوشیدنی شدی دیگه نخور، چون شنیدم تنها زندگی می‌کنی!

با سستی و لحنی کِشدار گفتم:

-تنها... نیستم!... اگنس... هست...

romangram.com | @romangram_com