#اسارت_نگاه_پارت_165
-والا این ماکان اومد ببینه حالِ تو چطوره که ما به این فکر افتادیم، یکی رو بفرستیم ببینیم حال خودش چطوره!
به ماکان چشمکی زد و کمی خندید. ماکان هم با لبخند پاسخش را داد:
-حالش بد بود. منم رفتم حالش رو بهتر کنم طول کشید.
اینبار اریکا هم با ریز خندههایش، جولین را در خنده یاری کرد. لبخندی کج به روی ماکان زدم و با لحنی مشکوک گفتم:
-حالم رو بهتر کنی؟!
لبخندش پررنگتر شد و مطمئن گفت:
-البته!
لبخند کجم را پررنگتر کردم ولی در درونم فقط خون، خونم را میخورد. اگر تصمیم دارد از این به بعد همیشه این شخصیت امشبش را که تا حالا پنهان بود داشته باشد، باید برای همیشه او را از زندگیام بیرون می کردم. با آمدن گارسون حواسم به کل پرت شد. غذا همیشه مرا از این دنیا بیرون میبرد، گویی جانی تازه در دنیایی دیگر یافتهام. طولی نکشید که همهی آن غذاها را تمام کردیم. جولین نفسی عمیق کشید و گفت:
-غذا که خیلی چسبید ولی اصل کاری مونده...
بطری ویسکی را برداشت و در گیلاس همه، به جز ماکان اندکی از آن را ریخت. متعجب به ماکان که بیخیال به صندلیاش تکیه داده بود و لیوان آبش را میخورد، نگاه کردم. به جولین سوالی نگاه کردم که گفت:
-چیه؟
-چرا واسه ماکان نریختی؟
ماکان که از کنجکاوی من دربارهی خودش خوشش آمده بود، سرش به سمتم چرخید و با لبخند نگاهم کرد. بدون اینکه نگاهش کنم، لبخندی کج به واکنش پر شوقش زدم. جولین متعجب گفت:
-مگه تو نمیدونی ماکان هیچوقت ل**ب به الکل نمیزنه؟!
چشمانم از تعجب گرد شدند و گفتم:
-واقعا؟! پس این همه بوق و کرنا کرد که اونم با تو ویسکی مهمون کنم واسه چی بود؟!
romangram.com | @romangram_com