#اسارت_نگاه_پارت_164
-اگه واقعا از حرفی که اون موقع زدی پشیمون نمیشدی، بهت حق میدادم ولی امشب که دیدمت، حسی که داشتی رو از نگاهت خوندم. کاملا معلوم بود از اینکه باعث شدی این مدت از هم دور بشیم پشیمون بودی. واسه همین باید به من حق بدی واسه عذاب دادن من و خودت، مجازاتت کنم.
لبخندی زد و گفت:
-مگه نه؟
با حرص فراوان نگاهش کردم. حتی نمیگذاشت موهایم را بکشم تا بلکه کمی آرامتر شوم. دستش را از روی دهانم برداشت. قبل از اینکه حرفی بزنم دستش را در موهایم فرو برد. نمیدانم چرا ولی بیدلیل ساکت ماندم. حرارت دستش آرامآرام موها و پوست سرم را گرم کرد. دستش در لابلای گرههای موهایم گیر کرده بود و من برای اولینبار، برای داشتن این موهای زمخت خدا را شکر کردم. اصلا دلم نمیخواست دستش را بیرون بیاورد و این گرهها بهترین حمایت را از من کردند. در حالیکه لبخندش را عمیقتر میکرد، با لحن آرامشبخشش گفت:
-دیگه هیچوقت نباید موهاتو بکشی! یادت باشه هر چقدر هم که عصبانی و بیحوصله شدی، نباید موهاتو بکشی!
با حرفش غرق لذتی عمیق و دلچسب شدم. لبخندی کج با بالا رفتن نیمهی راست لبم بر صورتم نمایان شد. بالحنی پرشیطنت گفتم:
-موهای خودمه و به خودم ربط داره!
با دست دیگرش مچ دستانم را رها کرد و لبخندی زد. با آنکه همچنان لبخند بر ل**ب داشت، با لحنی جدی گفت:
-خب گروگان! حالا دیگه آزادی، ولی ایندفعه ببینم موهاتو میکشی کار به مجازات سنگین میکشه!
لبخند کجم پررنگتر شد و گفتم:
-من رو تهدید میکنی دیگه! باشه نشون میدم کی زورش میچربه موسیو.
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
-نشون بده مادمازل.
دستش را به سمت در خروجی سرویس دراز کرد و گفت:
-خانومها مقدمترند.
سرم را با غرور بالا گرفتم و متکبرانه به سمت در قدم زدم. باید تقاص اسیر کردن و خفه کردن امشب مرا پس بدهد.
وارد سالن شدم و در حالیکه به میز نزدیک میشدم، چشمم به اریکا افتاد که لبخند بر ل**ب به من نگاه میکرد. از خوشروییاش همیشه لبخند بر لبم میآمد. روی صندلیام جا خوش کردم. کمی بعد ماکان هم روی صندلیاش که دقیقا روبروی من بود نشست. جولین در حالیکه به من نگاه میکرد به شوخی گفت:
romangram.com | @romangram_com