#اسارت_نگاه_پارت_163
-من که انتخاب کردم.
با رسیدن گارسون همگی سفارشهای گرانقیمت و کمرشکنشان را دادند. بیشتر از همه از ماکان تعجب کردم که تعارف را کاملا کنار گذاشته بود و مثل جولین تصمیم داشت با خالی کردن جیب من، حسابی دلی از عزا در بیاورد. من که در دلم تا میتوانستم بد و بیراه نثارشان میکردم تا ذرهای، از حرصی که میخوردم کم شود ولی نشد که نشد. آدم خسیسی نیستم ولی برای مستقل ماندنم در لندن، باید صرفهجویی میکردم. جولین و ماکان بعد از رفتن گارسون، نگاهی به من انداختند و خندیدند. اریکا متعجب پرسید:
-به چی میخندید؟! امشب خبریه که شما دو تا انقدر خوشحالید؟!
جولین با لحن شوخی گفت:
-آخه نگاه کن آرزو چه اخمی کرده! معلومه که مثل اسکروچی خسیسه! حالا جالب اینجاست که فقط یک شب داره شام مهمونمون میکنه!
دستهایم را روی ابروهایم گذاشتم. تازه به اخم غلیظی که غیرارادی کرده بودم، پی بردم! قبل از اینکه جواب دهم، ماکان که خندهاش بند آمده بود گفت:
-و جالبتر از اون اینه که آرزو همیشه دوست داره خودش هزینهی غذای کسی که همراهشه رو حساب کنه! اما خب معلومه نباید باهاش هم غذا شد، وگرنه مثل فقرا مهمونمون میکنه!
با حرفش فکم از شدت خشم منقبض شد. اخمی که تازه مهار کرده بودم، دوباره به ابروهایم هجوم آورد. کلافه دستم را در موهایم فرو بردم و از ریشه آنها را کشیدم. اصلا از شخصیت جدید ماکان خوشم نمیآمد! معلوم نیست کدام شهابسنگ غولپیکر و سنگینی به سرش خورده که تا این حد، او را تغییر داده است. مرا حرص میدهد و از هر واکنش مملو از عصبانیت و خشمم غرق لذت میشود! حس میکردم در حال خفه شدن هستم. با دست یقهی پیراهنم را کمی تکان دادم. بهتر شدم ولی نه به اندازهی کافی! ناچارا بلند شدم و به گفتن "ببخشید چند لحظه" بسنده کردم و راهی سرویس بهداشتی شدم. حیران به تصویر صورت سرخ از خشمم در آینه خیره شدم. شیر آب سردش را باز کردم و با مشت از آبش به صورتم پاشیدم. شیرش را بستم. دیگر بس بود. بیش از این خنک نمیشدم. چشمانم را که بسته بودم، باز کردم و سرم را بالا آوردم. با دیدن تصویر کسی در آینه که پشت سرم ایستاده بود، بهتزده در جا خشکم زد. ناباور گفتم:
-ماکان!
با خودم گفتم این نهایت شکسته شدن غرورم است. الان با دیدن من در این وضعیت، میفهمد که چه قدر مرا حرص داده که از داغی خشم، آتش گرفتهام و زیر خنده میزند. در تصویر چهرهاش دقیق شدم. نه اثری از تمسخر بود و نه اثری از لبخند در صورتش دیده میشد. نگاهش رنگ آرامش داشت. به من نزدیکتر شد. یکی از دستانش را روی دهانم گذاشت. اخم غلیظی کردم. به من بیاحترامی میکرد! قبل از اینکه حرکتی بکنم با دست دیگرش مچ هر دو دستم را از پشت اسیر کرد. اخمم غلیظتر شد. از او نمیترسیدم ولی بیاحترامی کردنش، برایم غیر قابل تحمل بود.
-بذار الان فقط من حرف بزنم. خب میدونی تو باید به دو دلیل به من برای عصبانی کردنت حق بدی؛ اول اینکه وقتی عصبانی میشی خیلی جذاب میشی...
لبخندی زد که وادارم کرد با پاشنهی کفشم، پایش را له کنم. صورتش از درد جمع شد ولی جیکش در نیامد. حس کردم خالی نشدم. به این فکر افتادم چه کنم که دادش در بیاید. قبل از اینکه فکری به ذهنم برسد، حرفش را ادامه داد:
-به هدفت نمیرسی وروجک!
با آرنج ضربهای به پهلویش زدم که لبخند زد. دیگر داشت آنرویم را بالا میآورد. هر چه میکردم خودم بیشتر عصبی میشدم. تکان نخوردم که فکری اساسی به ذهنم برسد. سکون مرا که دید ادامه داد:
-دوم اینکه بابت امشب باید بگم حق با منه که تا دلم میخواد اذیتت کنم، چون تو جای من نبودی و نمیدونستی اون شب مهمانی نگاه کردنت، واسه من چه حسی داشت که اگر میدونستی، هیچوقت اونطوری بهم نمیگفتی مزاحم خلوتت نشم!
به زور سعی کردم دهانم را باز کنم که دستش را محکمتر روی دهانم نگه داشت. نفسی عصبی کشیدم که ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com