#اسارت_نگاه_پارت_178
-آفرین دختر خوب.
لبخندم پررنگتر شد و با لذت نگاهشان کردم. صدای زنی آمد که گفت:
-امیلی یادت نره به دکتر قول دادی ها!
دخترک که حال فهمیدم نامش "امیلی" است گفت:
-یادم نمیره اما به دکتر بگو بستنی یادش نره.
ماکان ریزخندهای کمصدا کرد و گفت:
-من هیچوقت قولهایی که دادم رو یادم نمیره.
زنی که فقط صدایش را شنیده بودم، بلند شد و آرام قدم زد و جلوی ماکان ایستاد:
-بهتره ما دیگه بریم.
ماکان سرش بالا آمد و گفت:
-حالا چه عجلهایه؟
نوعی حسادت بیدلیل به آن زن در وجودم دلهره انداخت. زن در حالیکه با دستش دست امیلی را میگرفت گفت:
-باید بریم خونه و شما هم خیلی خسته شدین.
امیلی خودش را بیشتر در آغوش ماکان جا کرد و گفت:
-نمیشه دیرتر بریم؟
برای چند لحظه با تمام وجود آرزو کردم کاش جای آن دختربچه بودم. حتی خودم هم دلیل این آرزوی بیمنطقم را درک نمیکردم، ولی آرزو اگر منطق داشت آرزو نبود، نامش هدف بود. ماکان در حالیکه با دستش موهای امیلی را نوازش میکرد، گفت:
-بازم همدیگه رو میبینیم امیلیِ عزیز!
romangram.com | @romangram_com