#اسارت_نگاه_پارت_161


به ماکان نگاه کرد و با هم خندیدند. اریکا اخمی به روی جولین کرد و گفت:

-چند بار بگم بچه رو مسخره نکن؟

نگاهش به سمت من چرخید و گفت:

-پسرمونه.

با شوق گفتم:

-چه جالب! مارتین و مارتا اسم‌های خیلی قشنگ و مشابهی هستند!

چشمان اریکا از تعجب گرد شدند و با لحنی متعجب پرسید:

-تو مارتا رو از کجا می‌شناسی؟!

جولین در حالی‌که همچنان با ژست متفکرانه‌اش به مِنو نگاه می‌کرد گفت:

-من بهش گفته بودم مارتا دخترمه و تنها آرزوم اینه که وقتی بزرگ شد مثل آرزو نشه.

صدای خنده‌ی خودش و ماکان بر مغزم خط می‌کشید. امشب دیگر زیادی به من خندیدند! اریکا در حالی‌که نگاهی متحیرانه به جولین انداخته بود گفت:

-جولین این چه حرفی بوده که به آرزو زدی؟!

به من نگاه کرد و گفت:

-از حرفش ناراحت که نشدی؟

لبخندی کج زدم و گفتم:

-نه، اصلا!


romangram.com | @romangram_com