#اسارت_نگاه_پارت_160

-حرص؟! چرا باید حرص بخورم وقتی مطمئنم واقعیت چیه؟! ولی خب هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین برخوردی رو ازت ببینم! خیلی ناامیدم کردی!

-نا‌امید! چرا ناامید؟! مگه قبلا چقدر به من امید داشتی که الان هیچ امیدی از اون نمونده؟

-امیدوار بودم بعد از این مدت قطع ارتباط، برخورد محترمانه‌تری داشته باشی!

-مگه بی‌احترامی کردم؟!

قبل از این‌که جوابش را دهم، اریکا و جولین که تازه رسیده بودند به ما سلام کردند. بیشتر از هر چیز، از لبخندی که هنوز هم روی لبش مانده بود حرص می‌خوردم‌. اریکا با لحن شوخی گفت:

-شما چرا مثل زن و شوهرها لباس‌هاتون رو با هم ست کردید؟!

با این حرفش، جولین و ماکان خندیدند و من در حالی‌که با نگاهی که سعی می‌کردم بی‌تفاوت نشان دهم، به کراوات سبز رنگ ماکان که دقیقا هم رنگ پیراهن من بود، نگاه کردم و گفتم:

-اوه اریکا! جوری میگی ست کردیم انگار همه‌ی لباس‌هامون شبیه همند! یک تیکه پارچه‌ی سبز که توی انبار کارگاه خیاطی مونده واسه دوختن کراوات رو با پیراهن مجلسی مقایسه می‌کنی؟!

نگاهی پر غرور به ماکان انداختم. دلم می‌خواست حرصش را در بیاورم ولی امشب عجیب کبکش خروس می‌خواند! او و جولین که تازه خنده‌ی قبلی‌شان بند آمده بود دوباره به خنده افتادند. نگاهم روی حفره‌های روی گونه‌اش که مثل کودکان دلم می خواست نوک انگشتانم را در آن‌ها فرو کنم، ثابت ماند. صدای خنده‌ی اریکا مرا وادار کرد لبخندم را به نشانه‌ی هماهنگی با جمعمان پررنگ‌تر کنم. به محض این‌که گارسون منو را روی میز گذاشت جولین گفت:

-خب بالاخره امشب رسید!

خنده‌ی کم‌صدای ماکان در جوابش در آمد‌. اریکا ریز خنده‌ای کرد و گفت:

-باز به مارتین بگو شکمو! خوبه که دقیقا هم به خودت رفته و ازش ایراد می‌گیری!

جولین در حالی‌که دقیق به لیست غذاهای منو نگاه می‌کرد گفت:

-من که از وقتی هم سن مارتین بودم انقدر غذا نمی‌خوردم و تازه تو انقدر آزادش گذاشتی دیگه ل**ب به غذایی جز فست فود نمی‌زنه.

سوالی نگاهشان کردم و پرسیدم:

-مارتین کیه؟

-توپ خونه‌مونه.

romangram.com | @romangram_com