#اسارت_نگاه_پارت_159


-تو که می‌دونی از کجا می‌دونستم!

-یعنی از اون قرار واسه پیتزا توی رُم، هنوز یادت مونده؟!

-من خیلی چیزها از خیلی آدم‌ها یادم می‌مونه.

حس شدید حسادتی تلخ به "خیلی آدم‌ها"یی که گفت، مثل خوره به جانم افتاد. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست بگوید همه چیز را از من به یاد می‌سپارد. ناخودآگاه اخمی غلیظ کردم. کلافه دستم را در موهایم فرو بردم. از دیدن واکنش من، لبخند میهمان ل**ب‌هایش شد. از این‌که بابت عصبانی کردنِ من خوشحال شده بود، حرص خوردم. اگر گارسون همان لحظه نمی‌آمد و دو لیوان آب را روی میز نمی‌گذاشت، ممکن بود هر نوع بی‌احتیاطی از روی عصبانیتم سر بزند. لیوان را برداشتم و یک نفس سر کشیدم. حس آرامشی که از سردی آبی که گلویم را خنک کرد گرفتم، لبخندی کج بر لبم آورد. نگاهم به سمت ماکان کشیده شد. با موجی از غرور در نگاهش به لیوان خالی جلویم چشم دوخته بود.

-خب آرزو تعریف کن ببینم این مدت که من مزاحم خلوتت نشدم، خوش گذشت؟

لحن طعنه‌آمیزش نوعی حس شیطنت را در وجودم به تحرک در آورد. می‌فهمیدم که امشب نگاهش به من رنگ و بوی دلخوری دارد و این طعنه زدن‌هایش، دلخوری‌اش را بیشتر به نمایش می‌گذاشت. لبخندم جان بیشتری گرفت و گفتم:

-آره، خیلی خوش گذشت!

در چشمانش دقیق‌تر شدم. حتی ذره‌ای خودش را نباخت. لبخندش، پرغرورتر از قبل خود را در صورتش آشکار ساخت. با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:

-نگاهت همیشه صادقانه‌تر از حرفت، حس تو رو بهم میگه. خوب نیست چشم و زبان آدم با هم در تضاد باشند.

تَهِ دلم از حرفی که زد خالی شد. انگار غرورم را در تک‌تک کلماتش گرفته بود و می‌فشرد. آن‌قدر می‌فشرد تا بشکند و تکه‌تکه شود. برای آن‌که ذره‌ای به حس شکست من پی نبرد، تک خنده‌ای کم‌صدا کردم. در حالی‌که همچنان لبخند کجم پابرجا بود، گفتم:

-بعد از کجا می‌دونی مخاطب نگاه من خودتی؟!

لبخندش عمیق‌تر شد و گفت:

-کاملا واضحه.

دستم زیر میز مشت شده بود. آن‌قدر حرص مرا در آورده بود که هر لحظه ممکن بود یک مشت حواله‌اش کنم. اصلا هم ناراحت نمی‌شدم، چون زیبایی بی‌نظیری نداشت که با کتک خوردن خراب شود.

-خب اگه حرص می‌خوری بحث عوض کنیم. من که راضی نیستم کدورتی بین ما پیش بیاد.

لبخندم را که کم‌کم محو شده بود را بیش از پیش و کج‌تر از قبل نمایان کردم.


romangram.com | @romangram_com