#اسارت_نگاه_پارت_158
-رادمنش.
-میز شمارهی چهار، یکی از مهمانهاتون هم منتظرند.
سریع به ساعتم نگاه کردم و سرم بالا آمد و متعجب نگاهش کردم.
-مطمئنید؟! اما اونا که باید نیم ساعت دیگه برسند!
-ایشون هم فقط چند دقیقهی پیش رسیدند. شما هم میز رو از قبل رزرو کرده بودید.
لبخندی به رویش زدم و گفتم:
-ممنون.
-خواهش میکنم.
به سمت میز رفتم که در فاصلهی پنج متریاش متوقف شدم. متعجب به ماکان که پشت میز نشسته و مشغول کتاب خواندن بود، نگاه کردم. او همیشه به موقع میرسید! درک نمیکردم چرا امروز تا این حد زود آمده است! نفسی عمیق کشیدم و به سمت میز رفتم. یکی از صندلیها را برای خودم عقب کشیدم که باعث شد چشم از کتابش بگیرد و نگاهش را به من بدوزد. قبل از اینکه در چشمانش نگاه کنم و لال شوم، گفتم:
-سلام.
-سلام.
در صدایش نوعی دلتنگی حس میکردم. نوعی دلتنگی از جنس همان دلتنگیای که مرا هم آزار میداد. از ندیدنش آزار میدیدم چرا که دلتنگ دیدن مردی بودم که برایم عجیب با دیگر مردها متفاوت بود. نگاهم از کتاب دستش تا چشمانش بالا آمد. برای چند لحظه به هیچ چیز فکر نکردم. اگر می خواستم هم نمیتوانستم فکر کنم. چشمان سیاهرنگش انگار دو سیاه چالهاند که مغزم را از هر فکری، جز فکر عمیق شدن در جادوی نگاهش و وجودم را از هر حسی، جز حس آرامش خالی میکردند. او هم تشنه بود. تشنهی این نگاه کردن ساده بود ولی حتی یک دقیقه هم به تشنگیمان پاسخ نداد و سرش را پایین انداخت. برای اینکه فقط سرش را بالا بیاورد تا بیشتر نگاهش کنم گفتم:
-چرا انقدر زود رسیدی؟! همیشه دقیقا به موقع میرسیدی!
سرش بالا آمد ولی نگاهش دیگر رنگ تشنگی نداشت. به جای اینکه در چشمانم نگاه کند به موهایم چشم دوخت. با لحنی خالی از احساس گفت:
-چون میدونستم نیم ساعت زودتر میای، منم زود اومدم که تنهایی حوصلهت سر نره.
-از کجا میدونستی؟!
سریع در چشمانم نگاه کرد. به دنبال اثری از پنهانکاری میگشت که فکر کنم جوابش را هم گرفت. لبخندی پرشیطنت زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com