#اسارت_نگاه_پارت_156
لبخندی زد و گفت:
-بیدار شدین خانوم! صبحتون بخیر، من رفتم پیادهروی کردم و بعدش هم برای صبحانه نون خریدم.
-خب بیا زود صبحونه بخوریم که من خیلی گشنهام.
نگاهش رنگ تعجب گرفت و گفت:
-باشه خانوم.
مطمئن بودم از وفور هیجان من، آن هم صبح به این زودی در روز تعطیل، تعجب کرده است ولی تصمیم داشتم تا شب چیزی به او نگویم.
به یک چشم بر هم زدنی شب شد. اگنس متحیر به من که تمام لباسهایم را با جالباسیهایشان روی تختم پهن کرده بودم نگاه میکرد. با این تعداد لباس، حس میکردم هیچ لباس مناسبی برای امشب ندارم! انگار میخواستم بدخلقیها و زشتی رفتار آن شبم را با زیبایی لباسم جبران کنم. درمانده به اگنس نگاه کردم و گفتم:
-اگنس واسه اولینبار توی زندگیم حس میکنم لباس خوب ندارم.
به تختم نزدیک شد و گفت:
-خانوم نگاه کنید.
با دستش به لباسهای روی تخت اشاره کرد و ادامه داد:
-همهی لباسهاتون زیبا و مناسب هستند.
-اونقدر که میخوام خوب نیستند.
-البته که هستند!
پیراهن سبزرنگی که جلویش بود را از روی جالباسی بیرون آورد و به دستم داد.
-این رو بپوشید و خودتون رو باهاش توی آینه نگاه کنید.
لحنش به قدری اطمینانبخش بود که بدون معطلی لباس را پوشیدم. با نگاه تحسینآمیزی که به من انداخت، شوقم برای نگاه کردن به خودم در آینه چندین برابر شد. سریع جلوی میز توالتم رفتم و به تصویرم دقیق نگاه کردم. چقدر وقتی چیزی را که میگویم بد است، امتحان میکنم به اشتباهم پی میبرم. اصلا خوبی و بدی وجود ندارند مگر اینکه با ذهن ساخته شوند. لباسم اصلا آنقدر که فکر میکردم بد نبود، بلکه خیلی هم زیبا و خوشدوخت بود. لبخندی کج به تصویرم در آینه زدم و به سمت اگنس چرخیدم.
romangram.com | @romangram_com