#اسارت_نگاه_پارت_155


-پای قول وایستادن که به حرف زدن نیست! باید اثبات کنی.

-خب بگو باید چی کار کنم بهت اثبات بشه؟

-باید همین امشب ما رو ویسکی مهمون کنی!

دستم را در موهایم فرو بردم و پوفی کشیدم. آمادگی رویارویی با ماکان را نداشتم. آن هم بعد از این دو هفته قطع ارتباط و آخرین برخورد گستاخانه‌ای که با او داشتم. به ناچار گفتم:

-باشه!

-خب چه ساعتی کجا بیایم؟

-هم ساعتش و هم جاش رو خودتون انتخاب کنید. فقط یک چیزی ازت بخوام؟

-پس بهت پیام میدم. تو که نباید چیزی بخوای! ما ویسکی می‌خوایم.

ریز خنده‌ای کردم و گفتم:

-اوه جولین ویسکیِ تو جاش اَمنه، ولی من می‌خواستم بهت بگم اگه مشکلی نیست اریکا رو هم بیاری تا من حوصله‌م سر نره.

-اتفاقا اریکا هم خوشحال میشه پس با هم میایم.

-عالیه! کاری نداری؟

-نه، خداحافظ.

-خدانگهدار.

تماس را قطع کردم و گوشی را روی قلبم گذاشتم. تپش تندتر شده‌اش، هیجان زیادم برای دیدار دوباره با ماکان را نشان می‌داد. نفسی عمیق کشیدم تا تپشش آرام‌تر و منظم‌تر بشود. با صدای در خانه، متعجب به سمت در دویدم و به اگنس که پاکت نان به دست وارد خانه می‌شد، خیره شدم.

-اگنس! تا حالا کجا بودی؟!


romangram.com | @romangram_com