#اسارت_نگاه_پارت_153


-چقدر زود!

با لحنی شدیدا مغموم گفتم:

-آره!

-خب پس زیاد توی خونه نمون که حوصله‌ت سر نره.

اخم ابروهایم را به هم گره زد.

-البته اگر بذاری خستگی‌های هفته‌م رو در کنم، بقیه‌ی روز رو هم می‌تونم برم بیرون!

خنده‌ای سر داد و گفت:

-باشه، برو بخواب کوالا!

-خداحافظ کانگورو.

خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:

-پرش از ارتفاع پوئن مثبت بزرگیه، مثل خواب‌آلودی تو که نیست!

با لحنی پرحرص گفتم:

-خداحافظ رایان.

با لحنی پرشیطنت گفت:

-خداحافظ کوالا.

لبخندی روی لبم آمد و تماس را قطع کردم. با این‌که او را خیلی به فحش کشیدم، تماسش ارزش خوشحال شدن برای شروع یک روز تعطیل بی‌نظیر را داشت. به اتاقم رفتم‌ و با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم. همین که پلک‌هایم روی هم افتادند و به دنیای نیمه‌ بیداری‌ام رفتم، صدای زنگ تلفن ابروهایم را به اخم واداشت. چرخیدم و بالشت را روی سرم گذاشتم‌ تا صدایش را نشنوم. هر چه منتظر ماندم منصرف بشود نشد که نشد! معلوم نیست چرا همه امروز دست به دست هم داده‌اند تا همین لذت کوچک خوابیدن را هم از من بگیرند! بالاجبار بالشت را کنار زدم و با رخوت از روی تختم بلند شدم. در حالی‌که غرولندکنان به سمت تلفن می‌رفتم به این فکر کردم که چرا اگنس امروز گم شده است! با حرص گوشی را برداشتم و با لحنی پرخشونت گفتم:


romangram.com | @romangram_com