#اسارت_نگاه_پارت_141


دستم را در موهایم فرو بردم و گفتم:

-چیزی نیست عمه! من خوبم فقط خیلی گرمم شده بود.

-وای خدا! نکنه بازم زیاده‌روی کردی؟

سرم را پایین انداختم و به سرامیک‌های براق زمین خیره شدم.

-آخه دختر من چند بار بهت بگم زیاد نوشیدنی نخور! این همه شیرینی و میوه هم هست. اگه یک وقت کار ناشایستی ازت سر بزنه چی؟

-ببخشید.

با دست گرمش زیر چانه‌ام را گرفت و به بالا هلش داد، طوری که صورتم دقیقا روبروی صورتش قرار گرفت. چشم از زمین گرفتم و نگاهم تا چشمانش بالا آمد.

-خب حالا وقتی گرمِت میشه باید خودتو مثل یک موش آب‌‌کشیده خیس کنی؟! اونم وسط یک همچین مهمونی مهمی!

-دیگه تکرار نمیشه.

-خدا کنه.

نگاهی به اطرافش انداخت و برای شخصی که نفهمیدم چه کسی بود، دستی تکان داد. دوباره به من نگاه کرد و گفت:

_وایسا اگنس بیاد، بگم ببرتت رختکن و به سر و وضعت برسه.

-باشه.

طولی نکشید که اگنس به ما نزدیک شد. سوالی به عمه نگاه کرد و پرسید:

-با من کاری داشتید خانم؟

-آره‌، ازت می‌خوام با آرزو بری رختکن و موهاشو خشک کنی. حوله هم توی کمد بالایی رختکن هست.


romangram.com | @romangram_com