#اسارت_نگاه_پارت_127
عمو در حالیکه به واکنش آرش میخندید گفت:
-پسر تو آدم بشو نیستی!
-من فرشتهای در اوج آسمانهام، دیگه چرا بیام در حد آدمهای زمینی بشم؟
مشتی به شانهاش کوبیدم و گفتم:
-هی هی از خواب بیدار شو!
-خواب کجا بود؟ واقعیته دیگه.
یک تای ابرو بالا دادم که باعث شد لبخندی کج به رویم بزند. بیشک این شکلکهای بیتقارن که روی صورت هایمان نمایش میدهیم، مشخصهی خانوادگیمان است.
اگنس در حالیکه سینی به دست وارد پذیرایی میشد گفت:
-قهوه آوردم.
آرش زیر ل**ب گفت:
-تو فقط خودتو بیار.
لبخند کجم پررنگتر شد و گفتم:
-میزنمتها.
پوزخندی به رویم زد که باعث شد دستم برای زدنش بالا بیاید ولی با دستش، دستم را در هوا گرفت و طوری آن را پایین آورد و آرام به بالا و پایین حرکت داد که انگار در حال دست دادن هستیم. با صدایی نسبتا بلند گفت:
-باشه آرزو قول میدم از این به بعد بیشتر به دیدن تو و اگنس بیام.
نام اگنس را با شیطنت خاصی بر زبان آورد و چشمکی که در نهایت به من زد، آنقدر حرص مرا در آورد که دستم را با خشونت در موهایم فرو بردم. زورش خیلی زیاد شده بود و این برای من که همیشه او و آرشیدا را کوچک و ضعیفتر از خودم میدیدم، اصلا خوشایند نبود. سینی که جلویمان قرار گرفت آرش سریع دستم را رها کرد و یک فنجان از آن برداشت و سریع همهاش را داغ سر کشید. لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com