#انسانم_آرزوست_پارت_96
اه...یه چیزی بگو دیگه...زود باش!!!!سریع یاد ماهان میفتم و میگم:
_بخاطر ماهانه!
_چی!؟ماهان چیزیش شه؟تو خبر داری از ماهان؟
اه...باز که گند زدی مهتا!!!
_نه بابا جان...چیز ی نشده چرا تو انقدر نفوس بد میزنی اخه؟هیچی نشده!ازش دلخورم...زنگ زدم پیغام گذاشتم جوابمو نداد...
_هی بابا...این که دفعه ی اول و دومش نیست!کار همیشه اشه...از اخرین باری که زنگ زده فکر کنم یه ماهی بگذره!!!
دلم میگیره از غصه و دردای بابای تنهام...اشک های بیشتری رو روی گونه های خیسم پذیرا میشم....ولی بی صدا!!!
_مهتا بابایی مطمئنی حالت خوبه؟
لبخند محوی میزنم و با انگشت شصتم اشک در حال چکیدن از چشم راستم رو پاک میکنم...
_اره بابای من!بخدا خوبه خوبم!
_مهتا برگرد بابا!جون بابایی برگرد...اونجا خطرناکه!
_ااا..بابـــــا!!!واسه چی قسم میدی؟واسه چی؟فدای اون جونت بشم من،اخه نمیشه که!شغلمه!باید اینجا باشم!
_مهتا این مریضیه چیه...ابولا!این خیلی خطرناکه!اونجام شایع شده...تورو خدا لجبازی رو بذار کنار و برگرد...گور بابای کار!شغل کدومه دختر؟میخوای بخاطر کار جونت رو بخطر بندازی اخه!؟ببین هنوز خطای هوایی بسته نشده!تا قوانین قرنطینه رو شدید تر نکردن برگرد...تورو خدا برگرد مهتای بابا....میترسم جلوی رفت و امد مسافرتی رو هم بگیرن...
اه سوزناکی سینه ام رو به اتیش میکشه...کاش واقعا میشد برگردم...کاش این وابستگی لعنتی نبود!!!با بغض میگم:
_عزیزم نگران من نباش.برای من میتونن هواپیمای شخصی بفرستن!هیچ جای نگرانی نیست!خوب؟
romangram.com | @romangram_com