#انسانم_آرزوست_پارت_169


باز خاطرات تو همین حوالیه

حالم همینه و یه چند سالیه

جای تو خالیه

جز تو تمام شهر میدونن حالمو

مثل کبوترم که سنگ آدما شکسنه بالمو

این قلب بی قرار و از تو دارم

این حس انتظار و از تو دارم

اسمت هنوز دور گردنم هست

من این طناب دار و از تو دارم

اسمت نوشته رو بخار شیشه ، دلی که بی تو باشه دل نمیشه

من موندمو یه سایه توی خونه ، میترسم اونم حتی رفتنی شه

*زنده یاد مرتضی پاشایی عزیز*

اشک هایی که مثل سیل جاری شده ان روی گونه هام رو پاک میکنم و پلک های پف کرده ام رو روی هم فشار میدم...هیچوقت فکر نمیکردم بدبختی واقعی اینطوری باشه!!!همیشه مشکلات کوچیک رو یه بدبختی بزرگ تلقی میکردم ولی حالا....حالا به این حقیقت تلخ پی برده ام که بدبختی واقعی اینجاست...بدبختی واقعی من دکتر بود که از پیشم رفت....بدبختی واقعی زجریه که این مردم میکشند...بدبختی واقعی تبعیضیه که قائل میشن...بدبختی حقیقی بارووئه ،که جلوی چشم هام داره پر پر میشه و کاری از من بر نمیاد!!!دستم رو اروم میذارم روی موهای فرفری بلند شده اش و نوازشش میکنم.... فشار ضعیفی رو روی دستم احساس میکنم...پلک هاش میلرزن...توجهم جلب میشه...هیجان زده نگاهش میکنم...خیره میشم روی پلک های لرزونش...چشم هاش اروم باز میشن...نفسم حبس میشه و ثانیه های بعدی،غرق شده ام در یشمی های سرسبز و وسیعی که مدت ها از دیدنشون محروم بودم!!!!

***

اخرین خبر خوشحال کننده ای که تو این چند روز شنیده ام خبر رسیدن تجهیزات و مهمات جدیده...انگار قراره برامون نیروی کمکی هم بفرستن...لا اقل از شر رسیدگی به مریض ها و جمع کردن جنازه ها خلاص میشم!بعد از مرگ دکتر دیگه دل و دماغ رسیدگی به مریض های اورژانسی رو ندارم!اخه من که اطلاعاتی هم ندارم راجع به این چیزا!خیلی هنر کنم فقط از پس کارای تزریقاتی و بستن زخم بر میام!!به علاوه از وقتی باروو به هوش اومده دلم میخواد مدام بشینم بالای سرش و خیره بشم تو میشی های سرسبزی که هر لحظه ممکنه دیگه نداشته باشمشون!!!

romangram.com | @romangram_com