#انسانم_آرزوست_پارت_170
این چند روز کارم شده نشستن بالای سرشو گوش دادن به خاطراتش...نمیدونم چرا ولی هر روز حس میکنم داره وصیت میکنه با تعریف کردن خاطرات گذشته اش!!!هر شب کارم گریه است و اشک ریختن تو سکوت!میترسم دوباره از دستش بدم!میترسم!
چشم هاش رو بسته و تنفسش منظمه....خواب براش خوبه...بهتر از هر چیز دیگه ایه!!!همونطور که نشسته ام بالای سرشو موهاشو نوازش میکنم صدای امیدوار کننده ی کامیون به گوشم میرسه....پس بالاخره رسید...تجهیزات رسید!!!
هیجان زده در حالی که از خوشحالی دل تو دلم نیست میرم سمت در....از پشت شیشه میبینم که چند نفر در حال تخلیه ی بار داخل کامیون ها هستن....دو نفر هم که به نظر میرسه اومدن اینجا که موندنی بشن به طرف سالن ها میان...سفید پوستن...ایرانی اند!!!!یکیشون یکراست میاد پشت در سالن قرنطینه...یکی از سر باز ها قفل درو از پشت باز میکنه...پرستار جدید میاد داخل...یه زن نسبتا میانسال با موهای جو گندمی و کلی چین و چروک دور چشم ها و پیشونیش....ولی لبخند پر از گرما و محبتی که پاشیده میشه روی کل وجودم....لبخندش رو جواب میدم....باهاش دست نمیدم....من بیمار محسوب میشم و اون پرستاره...از حالا ماسک زده و با لباس مخصوص اومده داخل..
_من مهتا هستم...خوشبختم...
لبخند میزنه و بدون هیچ حرف دیگه ای یکراست میره سر اصل مطلب:
_عزیزم میتونم بپرسم اتاق من کجاست؟
خودم رو جمع و جور میکنم و خیلی جدی میگم:
_اخر راهرو چند تا اتاق خالی هست...هر کدوم رو که دوست داشتین بردارین...
سری تکون میده و بدون هیچ حرف اضافه ی دیگه ای میره سمت انتهای راهرو....برمیگردم سمت شیشه و خیره میشم به کامیون ها....تجهیزات داخل کامیون ها رو خالی میکنن ...در باز میشه و یوسفی به تعداد مریض ها ظرف غذا و وسایل پزشکی و لباس و باقی مایحتاجمون رو تحویلم میده.بهش لبخند میزنم...چیزی نمیگذره که هجوم افراد سالن کناری رو میبینم....مثل وحشی ها حمله برده ان سمت وسایل...یوسف رو میبینم که به سختی سعی در اروم کردن جمعیت ناچیز داره ولی موفق نمیشه...برمیگردم سمت راهرو...همهی تجهیزاتی که به دستم روسیده رو توی اولین اتاق جاسازی میکنم، یکی از بسته های غذا رو برمیدارم و میرم سمت اتاق باروو...هنوز در اتاق رو باز نکرده ام که یا صدای وحشتناک مهیبی از جام میپرم....همه چیز و همه جا دور سرم میلرزه...زمین زیر پام تکون میخوره....مثل زمین لرزه است...وحشت زده سعی میکنم درو و برم رو بر انداز کنم....صدای جیغ و فریاد از بیرون سالن شنیده میشه...پرستار وحشت زده میاد کنار در و بازوم رو میگیره...
_حالت خوبه؟
دستم رو از روی سرم برمیدارم و نگاهی به اطراف میندازم....زمین ساکنه...
_چی شده!؟
_یه انفجار کنار یکی از کامیونا!!!
_چی!؟انفجار!؟
برای چند لحظه مغزم هنگ میکنه...انفجار...مردم...تجهیز ات...کامیون..یوسف!!!!
romangram.com | @romangram_com