#انسانم_آرزوست_پارت_167
سرم رو تکون میدم....پلک هامو روی هم فشار میدم و گرمای قطره های اشک رو روی گونه هام حس میکنم....
_نکن مهتا!ببین با خودت چه کردی!!!تو بدنت ضعیفه دختر!
_کاش حداقل میتونستیم دفنش کنیم!!!اینطوری که بلاتکلیفه وجدانم راحت نیست!!!
سرش رو میندازه پایین...میدونم چقدر داغونه!با دکتر اخت گرفته بود!بدجوری دوستش داشت!!جلوی خودش رو میگیره...اشک نمیریزه...غصه شو بروز نمیده ولی...من میفهمم!از توی چشم هاش،از توی نگاهش،از نم اشک گوشه ی چشمش!!!
_راستی مهتا!یه خبر خوب!
منتظر نگاهش میکنم...
_قراره برامون تجهیزات برسه!فردا صبح!
لبخند میزنم....اگر تجهیزات زودتر میرسید شاید الان دکتر زنده بود!!!
_چند نفر مونده ان؟
سرم رو برمیگردونم سمت در خروجی اتاقک...تو ذهنم میشمارم...
_با خودم 16نفر!9 نفر تو بخش مراقبت های ویژه ان!
_درخواست نیروی کمکی دادم!قراره برامون نیروی پزشکی بفرستن!کسی تاحالا حاضر نشده بیاد!ولی نگران نباش!بلاخره تو کل دنیا 4نفر انسان واقعی پیدا میشه بیاد برای کمک!
_اینجا دست تنها خیلی سخته!مریض های عادی روز به روز حالشون بد تر میشه....خودم هم کم کم دارم ضعیف میشم!حسش میکنم...چیزی نمونده مثل بقیه زمین گیر شم!اونوقت...اونوقت کی میخواد به این بیچاره ها برسه و کمک کنه؟
_تو وی هستی مهتا!تا وقتی درمان این لعنتی پیدا بشه تو همینجوری محکم روی پاهات می ایستی و به بقیه کمک میکنی!من مطمئنم!
_مطمئن نباش!
romangram.com | @romangram_com