#انسانم_آرزوست_پارت_166
خشکم میزنه....نه!امکان نداره!!!امکان نداره!!!!مو به تنم سیخ میشه....سرمای عجیبی میپیچه تو تک تک سلولای تنم....بازوشو میکشم و برش میگردونم سمت خودم...چشم هاش بستست....خیره میشم به قفسه ی سینه اش...انگار تا اثبات قطعی فرضیه ام نمیخوام چیز یرو قبول کنم...انگار هنوز امید دارم....قفسه ی سینه اش ثابته....وحشت زده دست هامو روی هم میذارم روی سینه اش و با فشار سعی میکنم قلبش رو دوباره کار بندازم...
_دکتر!؟؟
دوباره چند بار فشار وارد میکنم و اینبار جیغ میکشم:
_دکتر!!!!
نه!فایده نداره!دست از این کار میکشم....شاید متوجه تکون های قفسه ی سینه اش نمیشم!!!دستش رو بلند میکنم و انگشت اشاره ام رو روی جایی که نبض قرار داره فشار میدم....نه!هیچ ضربه ی کوچیک منظمی رو زیر انگشتم حس نمیکنم...و اینجاست که حس میکنم تمام وحشت دنیا به قلبم هجوم اورده....انگار یه سطل اب یخ خالی شده باشه روی سرم....احساس سرما و بی پناهی وجودم رو خراش میده....لب هام خشک شده ان و به هم چسبیدن....قدرت تکلمم رو از دست میدم....شروع میکنم به لرزیدن....لباس کهنه ولی مثل همیشه تمیز دکتر رو چنگ مزنم....انگار که با اینکار میخوام جلوی سقوطم رو بگیرم...ولی فایده ای نداره....کنار تخت زانو میزنم....از برخورد شدید زانوهای بی رمقم با سرامیک های سرد و محکم کف اتاق درد عجیبی سراپای وجودم رو در بر میگیره....قلبم فشرده میشه....ولی اشکی سرازیر نمیشه...چشمه اشکم هم خشک شده...چهره ام از در درهم فرو میره...با دست ازادم قلبم رو چنگ میزنم....گویی یه تیکه ی بزرگ رو ازش جدا کرده باشن...انگار دیگه نمیتپه!!!در سوگ دکتر فرو رفته،دکتری که اینجا برام پدر بود...دکتری که اینجا مراقبم بود...دکتری که اینجا نه همیشه،اما گاهی مرحم زخم هام بود...دکتری که دلش تاب نیاورد عزاداری من برای یه دروغ رو....دکتری که میدونم زنده بودن الان باروو رو مدیونشم!!!
قلبم که هیچ،چهار ستون بدنم در سوگ رفتنش سهیم اند....نه اشکی برای فرو چکیدن دارم،نه هنجره ای برای زجه زدن،نه لبی برای بازگو کردن شدت درد و سوزش قلب داغ دیده ام....تنها دلی دارم عزادار،و پوستی یخ زده و استخوان هایی لرزان....زانوانی سست شده و دستانی بیرمق....و شاید نبضی تپنده در شقیقه ها و چشم هایم!!!و تکرار مداوم این جمله در پستوی افکرم که: دکتر رفت ؛دکتر برای "همیشه"رفت!!!
***
اینجا توی قرنطینه با این همه بیمار....تنهایی سخته!!!!دست تنها بودن ترسناکه!دکتر هم رفت...هنوز جسم بیروحش توی سردخونه است....قلبم اتیش میگیره که نتونستم حداقل به خاک بسپارمش!!!سرم رو تکیه میدم به شیشه ی قطور اتاقک ملاقات...به سختی تلفن رو توی دستم نگه داشته ام...دیگه مگه جونی هم مونده برام!!؟
_مهتا!
سرم رو میگیرم بالا...تو این موقعیت این تنها صدای اشناییه که برام مونده!!!تنها صدای اشنایی که شاید میتونه کمی،فقط کمی ارومم کنه!!!!اشک تو چشم هام حلقه میزنه....
_متاسفم!
نگاهش میکنم....به جرات میگم از منم داغون تره!!!شکسته تر و پیر تر از اخرین باری که دیدمش!!!مشخصه که اون بیشتر از من دکتر رو میشناخته!بیشتر از من با دکتر زندگی کرده...بیشتر از من بهش وابسته بوده!!!دوباره نگاهش میکنم...
_تنهایی سخته!!!
بغضم میشکنه...اشک گوله گوله میشینه روی گونه های سردم...نگاهش رنگ لطافت میگیره...دستش رو میذاره روی سطح شیشه....
_بسه!خواهش میکنم!
romangram.com | @romangram_com