#انسانم_آرزوست_پارت_162
معنی دار خیره میشم تو نگاه نا امید و غصه دارش...من دیگه انسان نیستم...نه وجدان دارم که در عذاب باشه...نه قلبی تپنده که برای کسی دلسوزی کنه...من با باروو مردم!!! همون روزی که به دروغ خبر مرگش رو بهم دادن!این جسم تو خالیه!
_به پدرت زنگ بزن...چند ساعت پیش باهام تماس گرفت....بهتره از همه چیز خبر داشته باشه!
خشکم میزنه...خشمگین با دندان های بهم فشرده می غرم:
_تو که چیزی بهش نگفتی!؟
از جاش بلند میشه...سرد تر از خودم میگه:
_بهتره خودت بهش بگی!
قبل از اینکه چیزی بگم تلفن رو روی گیره اش قرار میده و اتاقک رو ترک میکنه...و من همچنان تو جام میخکوب شدم و مسیر رفتنش رو تماشا میکنم...
***
اگر بابام بشنوه سکته میکنه!قلبش ضعیفه!این شوک براش اصلا خوب نیست!بهتره فعلا چیزی نفهمه!!!شاید ماهان باید بدونه...ولی بابام، صد در صد نه!
صدای بوق های ممتد مغزم رو سوراخ میکنه...اخم میکنم و انگشت شصت و اشاره ام رو روی شقیقه هام فشار میدم و شروع میکنم به ماساژ دادن...
_الو؟
_ماهان!
با کمی تاخیر:
_مهتا!؟
صدای شتابزده و بغض دار ماهان دلم رو میلرزونه!
romangram.com | @romangram_com