#الهه_شرقی_پارت_97

- اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟

كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد:

- اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم.

- چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم.

بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد:

- ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه...

و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد:


romangram.com | @romangram_com