#الهه_شرقی_پارت_90

الين مصرانه دوباره گفت:

- نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم.

كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت:

- عصر بخير!

الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت:

- مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟

ديويد خنده اي كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com