#الهه_شرقی_پارت_91
- متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام.
- اصلاً مهم نيست.
الين مثل هميشه هيجانزده گفت:
- ديويد! كيميا همراه ما مياد.
ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد:
- اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد.
كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند و ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك bmw مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت:
romangram.com | @romangram_com