#الهه_شرقی_پارت_690

- بي خود مي كني برنگردي خانم مهندس، مگه دست توئه كه برنگردي؟

كيميا همانطور كه ضجه مي زد پاسخ داد:

- ديگه هيچ كس توي پاريس منتظر من نيست.



پدر نگاه گنگي به چشمانش كرد و گفت

:

- چي مي گي عزيز بابا؟


romangram.com | @romangram_com