#الهه_شرقی_پارت_691

اما كيميا فقط گريه مي كرد. در همان حال مادر گفت:

- بريد تو. پدر و دختر چرا سر پله همديگه رو گير آورديد؟ بريد تو...



پدر دستانش را دور شانه هاي نحيف كيميا حلقه كرد و با هم به داخل رفتند. مادر هم چشمان اشك آلودش را پاك كرد و در حالي كه زير لب خدا را شكر مي كرد از پي آن دو روان شد. وارد هال كه شدند مادر در روشنايي لامپها باز با ترديد به كيميا نگاه كرد، گويا هنوز هم باور نمي كرد كه او سلامت بازگشته است. ناگهان نگاهش روي لباس كيميا خيره ماند و پرسيد

:

- اين لكه ها چيه روي لباست؟

كيميا با سرعت به مادر پشت كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com