#الهه_شرقی_پارت_689



كيميا اشكهايش را پاك كرد و در حالي كه سرش را روي سينه ي پدر مي فشرد گفت

:

- دوستتون دارم پدر جو، همه تون رو دوست دارم، شما رو، مادر و كاوه رو... باشه پدر باشه ديگه بر نمي گردم پاريس.



و باز گريه اش شدت گرفت. پدر همچنان كه بازوهايش را در دستان مردانه ي خود مي فشرد كمي به عقب هلش داد و گفت

:


romangram.com | @romangram_com