#الهه_شرقی_پارت_563
رابين بلافاصله به عقب برگشت و از ديدن كيميا روي پله ها جا خورد. لحظاتي به همان حال باقي ماند، اما ناگهان به خود آمد و به سوي كيميا دويد. كيميا همانطور كه روي پله ها ايستاده بود به رابين نگاه كرد. او جليقه اي از پوست قهوه اي رنگ و شلواري نيز به همان رنگ به تن داشت و عضلات نيرومندش از زير آستين هاي كوتاه لباس خودنمايي مي كرد. گردنبند بلندي از مهره هاي عجيب و غريب قهوه اي رنگ به گردن داشت و روي پيشانياش موي بافته اي بود كه تا پشت سرش گره خورده بود و ادامه اش با يال زيتوني اش مخلوط شده بود و يك پر زيباي سايه روشن قهوه اي كنار سرش و زير پيشاني بلندش قرار داشت. روي هر گونه اش سه خط هلالي زرد رنگ كشيده شده بود كه چهره اش را به شدت شبيه سرخپوستان كرده بود. كيميا بي اختيار به نگاه مشتاق و جذاب رابين لبخند زد و رابين بي توجه به نگاههاي خيره مهمانان پله ها را به سرعت طي كرد و به فاصله دو پله از كيميا ايستاد. براي لحظاتي خيره خيره به او نگريست. كيميا كه منتظر اعتراض رابين بود، دهانش را به توجيه گشود، اما قبل از آن كه حتي يك كلمه بگويد، رابين را ديد كه در مقابلش خاضعانه زانو زد، دستش را پيش برد، گوشه دامن بلندش را گرفت و به آرامي بوسيد. حاضران هيجانزده به افتخار رابين دست زدند و هورا كشيدند و رابين همراه كيميا كه در سكوت بهت آوري فرو رفته بود، از پله ها پايين آمد. پيش ار همه الين به سوي كيميا دويد و گفت:
- تو چقدر خوشگل شدي. خدا رو شكر كه رابين اين مهموني رو ترتيب داد تا ما بعد از سه سال چهره ي آراسته ي دوستمون رو ببينيم... حالا لطفاً نقابت رو ببردار تا ببينم اون زير چي قايم كردي.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- اي بدجنس، تو بايد به جاي لباس سيندرلا، لباس ابليس رو تنت مي كردي.
الين اخمي كرد و پرسيد:
- تو واقعاً فكر مي كني اون لباس بيشتر به من مياومد؟
كيميا و رابين هر دو خنديدند و كيميا دلجويانه گفت:
romangram.com | @romangram_com