#الهه_شرقی_پارت_562

- ولي فكر مي كنم رابين گفت اول...

- گفتم كه نه. من به اندازه كافي دير كرده ام... بايد زودتر برم پايين تا به مهموني برسم.

ژانت جعبه لوازمش را برداشت و در حالي كه از اتاق خارج مي شد گفت:

- اميدوارم بهت خوش بگذره، اگه يه وقتي به من نياز داشتي مي توني آدرسم رو از رابين بگيري.

كيميا تشكر كرد و ژانت در را بست و او را تنها گذاشت. كيميا روي تخت نشست و به فكر فرو رفت. نمي دانست بايد چه كند. از طرفي به رابين قول داده بود كه حالا فكر مي كرد از عهده ي آن بر نمي آيد و از طرف ديگر دلش نمي خواست او را برنجاند. گرچه خوب مي دانست كه عملي كردن قولي كه به رابين داده بود حاصلي جز دامن زدن به تصورات غلط اطرافيان نداشت.

بالاخره تصميم گرفت علي رغم ميل باطني قبل از آمدن رابين اتاق را ترك كند. از جا برخاست و خود را درون آينه برانداز كرد و از پله ها پايين دويد. وقتي روي آخرين پاگرد ايستاد، از ديدن آن همه جوان پر شور و حال در سالن پذيرايي جا خورد و براي لحظهاي درجا ايستاد. در همان حال چشم الين به كيميا افتاد و با تعجب و به حالت فرياد گفت:

- هي رابين! اون تابلوي نقاشي كه روي اون پاگرده همون دوست خودمون كيميا نيست؟


romangram.com | @romangram_com