#الهه_شرقی_پارت_488

كيميا قيافه حق به جانبي به خود گرفت و پاسخ داد:

- خيلي خب، بر فرض كه حرفهاي شما راجع به وضعيت روحي رابين درست باشه، ولي آخه چه كسي ممكنه اين قدرت رو داشته باشه كه يه آدم اونم مثل رابين رو از تمام متعلقاتشجدا كنه؟

اريكا به جاي هر پاسخ ديگري فقط با نگاهي نافذ به چشمان كيميا نگاه كرد. كيميا با تعجب از او روي گرداند و به سوي الين برگشت. اما نگاه الين هم حرفي جز حرف چشمان زيباي اريكا نداشت. لحظهاي سكوت برقرار شد. اين بار اريكا سكوت را شكست و گفت:

- گوش كنيد خانم كيميا، من خوب مي دونم كه سر نخ تمام اين قضايا توي دستاي تواناي شماست. اما لازم مي دونم بهتون توضيح بدم كه رابين پرنده قفسي كه شما ساختيد نيست. اون توي قفس تنگ و تاريك نمي تونه دوام بياره و زود از پا درمياد. من همه چيز رو راجع به شما و رابين مي دونم. الانم نيومدم در مورد خودم با شما صحبت كنم. همه حرف من سر رابينه كه داره مثل يه شمع ذوب مي شه. اونم به خاطر افكار پوسيده يه انسان دور از تمئن.

كيميا لحظه اي برآشفت و با عصبانيت گفت:

- بهتره مواظب حرف زدنتون باشيد خانم... دوست رواني شما هر كاري مي كنه به من هيچ ربطي نداره.

- رواني؟ شما واقعاً در مورد رابين اين طور فكر مي كنيد؟


romangram.com | @romangram_com