#الهه_شرقی_پارت_487
- تو رو بيرون كرد؟!
اريكا با تأسف سري تكان داد و گفت:
- خيلي وقته كه ديگه ما زياد با هم نيستيم. اما هر بار كه بعد از چند هفته به ديدنش مي رفتم ازم استقبال مي كرد، ولي چند روز قبل كه رفتم منزلش سر درد رو بهانه كرد و از من خواست كه تنهاش بذارم. ديشب كه دوباره رفتم پيشش، خيلي راحت منو از خونه اش بيرون كرد. بهم گفت كه ديگه نمي خواد منو توي خونه اش ببينه. من خودم خوب مي دونم كه در ميون دوستان مؤنثش من تنها دوستي هستم كه تا ديشب باهاش ارتباط داشتم. ولي اون ديشب آخرين ارتباطش رو با دنياي دلخواهش قطع كرد.
اريكا ساكت شد و اين در حالي بود كه كيميا و الين نيز حرفي براي گفتن نداشتند. اما كيميا احساس خاصي را در وجود خسته اش تجربه مي كرد، احساسي كه برايش كاملاً غريبه بود. لحظاتي به سكوت گذشت. بالاخره كيميا سكوت را شكست و پرسيد:
- تو از كجا مي دوني كه رابين از دنياي دلخواهش دل كنده؟ هيچ كس اونو مجبور نكرده كه...
اريكا به سرعت كلام كيميا راقطع كرد و گفت:
- برعكس يه نفر هست كه سعي داره رابين رو از تمام اونچه كه دوست داره جدا كنه... چطور شما متوجه نشدي كه اون روز به روز بيمارتر مي شه. افسردگي رابين چيزي نيستكه بشه ازش به سادگي گذشت.
romangram.com | @romangram_com