#الهه_شرقی_پارت_416

- چرا ميان. كاوه رفت يه سري به ماشين بزنه.

كيميا ناباورانه سري تكان داد و چيزي نگفت، ولي احساس كرد كسي از داخل وجودش به دلش چنگ مي زند و بعد لرزشي خفيف اندامش را فرا گرفت و ضربان قلبش بي علت تند شد. لحظاتي بعد كاوه را ديد كه همراه مردي به سوي ميز آنها مي آمد. بي اختيار از جا بلند شد و با خشم به پدر گفت:

- لااقل از من اجازه مي گرفتيد.

مادر و سالومه با تعجب به كيميا، پدر و بعد به كاوه نگاه كردند. رنگ از روي مادر پريد. كيميا صندلي اش را عقب كشيد تا از پشت ميز خارج شود كه پدر قاطعانه گفت:

- بشين كيميا.

كيميا در حالي كه دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد:

- يا جاي من اينجاست يا اين مرتيكه.


romangram.com | @romangram_com