#الهه_شرقی_پارت_415

صداي (( خب رسيديم)) پدر او را به خود آورد و به ناچار پس از مادر و سالومه از ماشين پياده شد. حالا هوا كاملاً تاريك شده بود و از رودخانه جز صدايي خروشان و خشمگين چيزي پيدا نبود. اما چراغهاي رستوران تمام محوطه را روشن كرده بودند و تك و توك تختهاي بيرون رستوران در اشغال مردان مجرد بود. همراه خانواده وارد رستوران شد و همه پشت ميزي جاي گرفتند. كيميا ناخودآگاه به ياد رستورانهاي پاريس افتاد و لبخند قشنگي زد كه از ديد بقيه مخفي نماند. كاوه هم خنديد و گفت:

- ديدي گفتم اينجا رو ددوست داري.

كيميا تشكر كرد و كاوه دوباره گفت:

- خب سفارش بديد ديگه، چرا نشستيد منو نگاه مي كنيد؟

كيميا منوي غذا را برداشت و مقابل مادر و سالومه گرفت، اما در همان حال متوجه اشاره هايي بين پدر و كاوه شد و بعد از آن كاوه از جا بلند شد. كيميا نگاهي به پدر كرد و گفت:

- مگه خودشون نميان سفارش بگيرن؟

پدر دستپاچه پاسخ داد:


romangram.com | @romangram_com