#الهه_شرقی_پارت_414
- كنار رودخونه. همون رستوراني كه خيلي دوست داشتي. يادت كه مياد.
كيميا چند بار سر تكان داد. او حالا ديگر اين رستوران را دوست نداشت، چون پر بود از ياد و خاطره روزها و شبهايي كه با اردلان در آنجا گذرانده بود.
تا رسيدن به رستوران مورد نظر كاوه، زمان تقريباً زيادي طول كشيد، اما در تمام اين مدت كيميا حتي يك كلمه هم حرف نزد. وقتي نزديك رستوران رسيدند، كاوه رو به كيميا كرد و پرسيد:
- با من قهري عزيز دردونه؟
كيميا با سر پاسخ منفي داد و كاوه دوباره گفت:
- گاهي وقتا يه جوري حرف مي زني كه فكر ميكنم غربت ازت يه مرد ساخته تو لباساي زنونه. ولي بعضي وقتاي ديگه يه جورايي مي شي كه فكر مي كنم از اون موقعهام نازك نارنجي تر شدي.
كيميا خنده اي كرد و با خود انديشيد، (( در غربت مردي بود كه با تمام وجود و در كمال صداقت از او حمايت مي كرد، ولي حالا اينجا تنها بود، خيلي تنها و بي هيچ حامي و پشتيباني، در آنجا مردي كه به فرانسه و انگليسي مسلط بود حرفهاي او را مي فهميد، ولي اينجا آدمهايي كه با او همزبان بودند حتي يك جمله اش را نمي فهميدند.))
romangram.com | @romangram_com