#الهه_شرقی_پارت_340
- دوست داري ازت متنفر باشم، نه؟
كيميا كه حالا چند قدمي از او فاصله داشت بدون آنكه برگردد پاسخ داد:
- برام مهم نيست.
و بعد صداي فرياد رابين را شنيد كه مي گفت:
- من تو رو دوست دارم، در هر حال دوست دارم. حالا هر كاري كه مي خواي بكن.
كيميا براي چند لحظه اي در جاي خود ايستاد ((دوست داشتن)) واژه اي كه سالها بود آن را نشنيده بود زير لب تكرار كرد:
(( من تو رو دوست دارم. منو؟ يعني تو واقعاً اينقدر احمقي؟))
romangram.com | @romangram_com