#الهه_شرقی_پارت_341
و بعد دوباره به راه افتاد. برعكس آنچه تصور مي كرد اين بار رابين به دنبالش ندويد و هم چنان در جاي خود زير بارش نرم برف ايستاد و دور شدن كيميا را تماشا كرد.
كيميا دوباره گفت:
- بلندتر. صداتون رو نمي شنوم.
و مادر باز تكرار كرد:
- گفتم توي اون بسته يه سري نامه هم هست. حتماً نامه ها رو بگير و جواب بده.
- من نمي فهمم چرا بسته بايد دست عمو نادر باشه؟
- خب نادر اومد تهران، ما هم بسته رو بهش داديم بياره. خودش گفت مي تونه به تو برسونه. گفت مي ده رابين برات بياره.
romangram.com | @romangram_com