#الهه_شرقی_پارت_338
كيميا نگاهش كرد و پوزخندي زد و پاسخ داد:
- نمي دونم تو كي مي خواي بفهمي كه بايد دست از سر من برداري. من شكار تو نمي شم. اينو بهت قول مي دم.
رابين راه را بر كيميا سد كرد. كيميا به ناچار ايستاد و براي ديدن چهره رابين سرش را بالا گرفت رابين خيلي جدي نگاهش كرد و گفت:
- گوش كن كيميا، من اينو مدتها قبل فهميدم. حالا هم اصلاً قصد صيد تو رو ندارم.
- مي دونم تو مثل من زياد داري اينو قبلاً هم بهم گفتي.
- مثل تو نه- مثل تو ندارم- بهت گفته بودم تنها زني هستي كه تو تمام زندگيم براش احترام قائل بودم مادرم بود و بعد از مادرم تو.
- اينو كه گفته بودي. ولي وجه تشابه من و مادرت رو نگفته بودي.
romangram.com | @romangram_com