#الهه_شرقی_پارت_337
كيميا لحظه اي در جاي خود ايستاد. حالت نگاه رابين به دلش آتش مي زد و مسلماً او از همين آتش بيزار بود. اين آتش آبي كه وجود سردش را پر از حرارت مي كرد.
رابين باز مصرانه پرسيد:
- چرا از من بدت مياد؟
كيميا به زحمت بر افكارش مسلط شد و پاسخ داد:
- من اصلاً تو رو به حساب نمي يارم كه بخواد ازت بدم بياد يا خوشم بياد.
رابين دستي به موهايش كشيد و در حالي كه همراه كيميا روي برفها قدم برميداشت گفت:
- آخه چرا؟
romangram.com | @romangram_com