#الهه_شرقی_پارت_334
بالاخره روزهاي كسالت آور تعطيلات به پايان رسيد. روزهايي كه بيش از پيش كيميا احساس غربت ميكرد. روزهاي سخت تنهايي. با پايان يافتن تعطيلات كريسمس بچه ها كم كم به خوابگاه باز مي گشتند و ساختمان خلوت و غمبار خوابگاه يك بار ديگر رنگ شادي و نشاط سر و صداي بچه ها را به خود مي گرفت. حالا الين نيز همراه ديويد از خانه مادر بزرگش بازگشته بود، وجود او در كنار كيميا به لحظه هاي تنهايش رنگ شيطنت و شادي مي زد. بعد از تعطيلات كريسمس در نخستين روزهاي كلاس درس بزرگترين غايب كلاس باز هم رابين بود. با وجود تمام شدن تعطيلات او هنوز هم از سفر بازنگشته بود و اين در حالي بود كه كيميا بي آنكه بخواهد در انتظارش به سر مي برد. وقتي رابين در دانشگاه نبود گويا نيمي از بچه هاي دانشگاه غايب بودند و كيميا حس مي كرد سر و صداي معمول دانشگاه به نصف و يا حتي كمتر تقليل يافته است. در تمام مدت غيبت رابين، كيميا هر روز كنار رودخانه سن، پايين پله هاي سنگي منتظر بازگشت او مي نشست بي آنكه بداند چرا آنجاست.
اكنون در وجود خود حس ناشناخته و تازه اي احساس مي كرد كه سخت از آن هراسان و گريزان بود و هر لحظه در سركوب اين احساس جديد ميكوشيد. حتي دلش نمي خواست خودش هم باور كند كه اين حس خواه ناخواه در وجودش شكوفا مي شود و بي آنكه بخواهد لحظه به لحظه در دامش گرفتار مي آمد، چون پروانه اي در دام عنكبوت. آنچه هميشه از آن مي ترسيد وابستگي و تعلقي ديگر بود. آن هم با شرايطي كه رابين داشت! كيميا آن روزها در نبود رابين براي اولين بار احساس مي كرد دلش براي او تنگ مي شود. گرچه نمي خواست باور كند احساسي كه به رابين دارد احساس دلتنگيست اما هرگاه خود را در محكمه وجدان محاكمه مي كرد اين حس غريب را در وجود خود و در مورد شيطان ترين پسر دانشكده احساس مي كرد. بالاخره انتظار به سر آمد و رابين در يك بعد از ظهر سرد و يخبندان زمستاني براي اولين بار در سال نو پا به محوطه دانشگاه نهاد و همان روز كيميا او را ديد، با آن پوست آفتاب سوخته و سرخ كه مسلماً اولين نشانه بازيهاي زمستاني خصوصاً اسكي مداوم او در تعطيلات بود. وقتي براي اولين بار پس از حدوداً پانزده روز چشمان رابين به كيميا افتاد سرعتش بي اختيار تند شد با چند گام بلند خود را به او رساند و باز محترمانه اما هيجان زده با او احوالپرسي كرد و كيميا به سردي تمام پاسخش را داد. اكنون كه رابين با آن چهره جذاب، آن اندام ورزيده مردانه و آن احساسات كودكانه مقابلش قرار گرفته بود، از او احساس بيزاري مي كرد؛ گويا قصد داشت با پاسخهاي سرد و بي تفاوتش جبران روزهاي تنهايي و لحظه هاي سخت انتظار را كند. اما رابين با چنان شور و هيجان و حرارتي به سوي او دويده بود كه حتي سردي رفتار كيميا نيز نمي توانست از حرارت وجودش بكاهد. او پشت سر هم با جملات پياپي و يا سؤالات درهم و جسته و گريخته با كيميا صحبت مي كرد ولي كيميا با جوابهاي سر بالا، چنان وانمود مي كرد كه قصد دارد هرچه زودتر رابين را از سر باز كند. بالاخره رابين كه از پاسخهاي كيميا كسل شده بود اندوهناك نگاهش كرد و آهسته پرسيد:
- تو از ديدن من خوشحال نشدي، نه؟
كيميا با همان حالت بي تفاوتي هميشگي شانههايش را بالا انداخت و گفت:
- اگه بگن نه، ناراحت مي شي؟
رابين چند لحظه اي سكوت كرد و بعد پاسخ داد:
- نه.
romangram.com | @romangram_com