#الهه_شرقی_پارت_335
كيميا سري تكان داد و در جواب گفت:
- اميدوار بودم چند روز ديگه از شرت راحت باشيم.
رابين به چهره كيميا زل زد لحظه اي در سكوت گذشت، بالاخره او سكوت را شكست و گفت:
- ولي من از ديدن تو خوشحالم و همين كافيه.
كيميا باز شانه بالا انداخت و قصد رفتن كرد. رابين مقابلش دويد و گفت:
- مي تونم برسونمت هوا خيلي سرده.
كيميا نگاهش كرد و با سردي پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com